مرداد ۱۴، ۱۳۹۳

My heart feels so heavy and I don’t know how to carry it

خواب دیدم آمد و دعوای بدی کردیم. هی از خواب پریدم و دوباره خوابیدم و باز دعوا کردیم. داد و فریاد که تمام شد، بالش برداشت و دراز کشید و گفت خسته شده و می‌خواهد بخوابد. به‌ش گفتم حق ندارد توی خانه‌ی من بخوابد، که بعد از همه‌ی این حرف‌ها حق ندارد سرش را روی بالش من بگذارد. گفت بروم یعنی؟ گفتم برو.

شب بعد، توی بیداری، دیدمش. عروسی ماهان بود. سرسری سلام کردم و گذشتم. بعدتر، آمد دستم را کشید و گفت برویم برقصیم. نمی‌خواستم. نرفتم. دلم رنجیده بود. گیرم که توی خواب، اما رنجیده بود. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر