تیر ۰۱، ۱۳۹۳

I find myself at 1 a.m. with thoughts that make my bones ache

آنا، آن‌ وقت‌ها، با مادربزرگش زندگی می‌کرد. هر بار می‌رفتم دنبالش که با هم جایی برویم، تا آماده شدنِ آنای همیشه دیر، مادربزرگش می‌ایستاد دم در و حرف می‌زدیم. یک بار صورتش زیادی خسته بود. وقتی پرسیدم، گفت که «نمی‌تونم بخوابم، درونم انقلابه.»
حالا بعد از ده دوازده سال دارم می‌فهمم چی می‌گفت. درونم انقلابه. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر