خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

I think I may well be a Jew

فردا، همین ساعت‌ها، لابد لمیده‌ام روی صندلی هواپیما و دارم کتاب می‌خوانم. یا اگر شانس بیاورم و صندلی کنار پنجره نصیبم شود، دارم آسمان را دید می‌زنم. سفر خیلی طول نمی‌کشد، اما ام‌روز جوری کمر بسته‌ام به تمام کردن نیمه‌تمام‌ها که انگار روز آخر دنیاست. هنوز گرگ‌ومیش بود که بیدار شدم. بعد از سال‌ها ابی گوش دادم و همه‌جا و همه‌چیز را تمیز کردم. بعدش باید بروم اپیلاسیون قبل از سفر را به جا بیاورم و کلیدها را بدهم به بابا که وقتی نیستم هوای گل‌دان‌ها را داشته باشد. بعدترش بروم چندتا خرده‌ریز بخرم و چمدان ببندم. بعدش دیگر هیچ‌ کاری ندارم، جز نوشتن جواب ای‌میلت که سه هفته‌ای است توی این‌باکس مانده، هم‌آنی که جای عنوانش نوشته‌ای «عاشق بودن مثل این است که در آشویتس باشی».
توی این سه هفته هزار بار خواندمش و هزار بار بغضم ترکید. اما جواب ننوشتم. چی داشتم که بنویسم؟ می‌دانستم نمی‌رنجی از جواب ندادنم. بین ما چیزی هست که نمی‌دانم چیست، اما خوب و نرم و امن است؛ هم‌دلیِ زنانه‌ی نابی که جای دیگری پیدا نکردم و خیالم را راحت می‌کند. می‌دانم چه حالی داری وقتی می‌نویسی «عاشق بودن مثل این است که در آشویتس باشی». حال من هم مثل حال تو. می‌دانی که؟

نامه‌ات توی این‌باکس می‌ماند. دلش را ندارم که بفرستمش توی بایگانی. دارم می‌روم و آشویتسم را هم روی دوشم می‌برم.