آذر ۱۰، ۱۳۹۲

Heavyhearted

کتابه دیوانه‌ام می‌کند. داستانش نه، جزئیات و ریزه‌کاری‌هایش. بدتر (به‌تر؟) از همه، کاری می‌کند که یاد دست‌هاش بیفتم. البته که گناه کتابه هم نیست. هر لحظه دیوانه ام. کلید روشن/خاموش هم ندارد. حالا نه این که خاموشِ خاموش. یک‌جوری باشد که آدم دو ساعت در شبانه‌روز وزنه‌ی سه تُنی را از پای دلش باز کند. بعد دلش برود زیر آسمان خدا تی‌تاتی‌ تی‌تاتی‌ کند و برگردد وزنه را ببندد.

کم‌تر از شش ساعت دیگر باید بیدار شوم. تقریبا مطمئن ام پنج ساعتش را توی تخت کتلت‌وار از این رو به آن رو می‌شوم تا یک‌ ساعت بخوابم. اگر بخوابم.