آبان ۰۸، ۱۳۹۲

Terrified again

کابوس از خواب بیدارم کرد. رفتم آب خوردم و نمی‌دانم چرا تلویزیون را روشن کردم. شاید چون می‌ترسیدم برگردم توی تخت. گزارش‌گر کج‌وکوله داشت می‌گفت که «خوش‌حال ایم در جمع یک انسانی هستیم که ام‌روز یک جور فکر می‌کند و فردا یک جور دیگر». خدا به سر شاهد است که هم‌چه مهمل شاخ‌داری گفت. تلویزیون را خاموش کردم و رفتم بقیه‌ی کابوسم را دیدم. 

۱ نظر:

  1. می دانستی از روی سطح همین صفحات و کلماتت خدای من شده ای؟ چون منه رویاهایم هستی؛ و من رویاهایم برایم درحد خدا بوده اند همیشه. همانقدر قوی و همانقدر دست نیافتنی. عاشق زندگی کردنت هستم. عاشق کلماتت. عاشق.
    نمی خواهم حفره های روزهایت را بدانم. اگر روزهای من هم همین کلمات و همین زیبایی را داشت تمام حفره ها و گودال هایش را با جان و دل می پذیرفتم. باش و زیبا زندگی کن. عاشقتم.
    من یکی از خیل آدم هایی هستم که روی عشقش پا گذاشته و دارد راه اشتباهی می رود و هی بیشتر می رود و هی بالاتر می رود و هی دورتر می رود و هی حال بد و بذتری دارد... . یکی که از بیرون خوب به نظر می رسد ولی از درون دارد خودش را می پوساند.

    پاسخحذف