شهریور ۱۵، ۱۳۹۲

Not God, but a swastika

هوا هنوز تاریک بود که بیدار شدم. توی شش و بش این که چراغ را روشن کنم و بقیه‌ی کتاب دی‌شب را بخوانم یا سرم را ببرم زیر بالش و خدا خدا کنم که خوابم ببرد، نمی‌دانم چرا و چه‌طور یادش افتادم. قمپزدرکن‌ترین و خالی‌بندترین آدمی بود که تا حالا دیده‌ام. بدقول بود و همیشه دیر می‌کرد. خودخواه بود و هم‌دلی نمی‌دانست. تنبل بود و توی سی و چند سالگی منتظر بود یک گونی دلار از آسمان توی تراس خانه‌اش بیفتد. هیچی‌ندانی بود که فکر می‌کرد همه‌چیز می‌داند. ترکش عصبانیتش به همه‌چیز و همه‌کس می‌خورد. از عالم و آدم طلب‌کار بود. محور جهان، مرکز کائنات.
این‌ها حالا آزارم نمی‌دهند. هم‌آن هفت سال پیش همه‌چیز را بخشیدم. دل‌خوری‌هایم را توی سطل زباله ریختم و گذاشتم دم در. نمی‌خواستم زار و زندگیم بوی کینه‌ی شب‌مانده بگیرد. ام‌روز صبح، توی تاریک و روشن، فهمیدم فقط خاطره‌ی یک چیز هنوز آزارم می‌دهد. ایده‌آل کوفتی‌ای داشت به اسم «متن فاخر». می‌گشت و غریب‌ترین کلمه‌ها را پیدا می‌کرد تا متن فاخر بنویسد. جمله‌ها را تا جایی که می‌شد می‌پیچاند. دست آخر هم، برای این که فاخر بودن متن را به رخ خواننده بکشد، کلمه‌هایی را که به نظرش فاخرتر بودند بولد می‌کرد. وقتی می‌خواندمشان مثل این بود که کسی سوزن توی چشمم فرو کند. هفت سال گذشته، سوزن‌ها هنوز یادم مانده‌اند. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر