شهریور ۱۸، ۱۳۹۲

نه دود در او، نه روشنایی

توی رستوران با هم غذا می‌خوردیم و افتاده بود روی دور شوخی‌های بی‌مزه‌اش. زیر میز با پای چپم دایره‌های خیالیِ تودرتو می‌کشیدم و به لیلی فکر می‌کردم که به قول نظامی «از چوب، رفیق می‌تراشید». 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر