مهر ۰۷، ۱۳۹۲

A collection of dismantled almosts

راسل جایی درباره‌ی ویتگنشتاین می‌گوید که «هر صبح کارش را امیدوار شروع می‌کند و هر شب ناامید تمامش می‌کند». وحشت‌ناک دارم می‌فهمم که از چی حرف می‌زند.

مهر ۰۵، ۱۳۹۲

از آدم‌ها ـ 8

می‌گوید که بعد از فلان ماجرا با فلانی قهر کرده است. یاد آن شعرِ ــ‌اگر اشتباه نکنم‌ــ مظفر النواب می‌افتم که «کت از شلوار منشعب شد». فکر می‌کنم قهر کردن این دوتا از آن هم مسخره‌تر است، مثل قهر کردن دو پاچه‌ی یک شلوار شاید. 

مهر ۰۲، ۱۳۹۲

The world is full of loss; bring, wind, my love

دیوانه‌وار دلم می‌خواهد مادر شوم. به زیباییِ زن‌های حامله غبطه می‌خورم و دیدن بچه‌های دو سه ساله قلبم را از جا می‌کند. فکر می‌کنم حیف است که هیچ وقت هیچ آدمی را آن جوری که مامان و بابا دوستم دارند دوست نداشته باشم. درست نمی‌دانم می‌خواهم با زندگیم چه کار کنم، اما می‌دانم که بچه‌ی خودم را می‌خواهم. شاید حالا نه، ولی یک روز، حتما. خودخواهی است؟ خب، باشد. 

شهریور ۳۰، ۱۳۹۲

هوابنیاد

دی‌شب Sun365 می‌گفت احتمال این که این روزها توی تهران باران ببارد صفر است. دلم گرفت که به آسمان هم امیدی نیست. ام‌روز صبح، از ایست‌گاه مترو که بیرون آمدم، یک تکه ابر فاصله‌ی ایست‌گاه تا ساختمان دفتر را پر کرده بود و می‌بارید. بقیه‌ی خیابان خشک خشک بود. جلوی موهام از باران خیس است و دارم قهوه‌ی خوش‌عطر می‌خورم. غم اگر امان بدهد، خوب ام. 

شهریور ۲۴، ۱۳۹۲

السيف يدخل لحم خاصِرتي و خاصرة العبارة

دلم مچاله است. وسط ترجمه، بدجور گریه‌ام گرفت. اشک‌هام ریخت روی کاغذ و کی‌برد. فایل را بستم. نمی‌دانم چه‌طور شد که رفتم سر وقت آن وب‌لاگ مخفی متروکم. خواندنش دلم را مچاله‌تر کرد. تکه‌پاره‌ ام ام‌روز و هیچ چسبی تکه‌هایم را به هم نمی‌چسباند. 

شهریور ۱۸، ۱۳۹۲

نه دود در او، نه روشنایی

توی رستوران با هم غذا می‌خوردیم و افتاده بود روی دور شوخی‌های بی‌مزه‌اش. زیر میز با پای چپم دایره‌های خیالیِ تودرتو می‌کشیدم و به لیلی فکر می‌کردم که به قول نظامی «از چوب، رفیق می‌تراشید». 

شهریور ۱۵، ۱۳۹۲

Not God, but a swastika

هوا هنوز تاریک بود که بیدار شدم. توی شش و بش این که چراغ را روشن کنم و بقیه‌ی کتاب دی‌شب را بخوانم یا سرم را ببرم زیر بالش و خدا خدا کنم که خوابم ببرد، نمی‌دانم چرا و چه‌طور یادش افتادم. قمپزدرکن‌ترین و خالی‌بندترین آدمی بود که تا حالا دیده‌ام. بدقول بود و همیشه دیر می‌کرد. خودخواه بود و هم‌دلی نمی‌دانست. تنبل بود و توی سی و چند سالگی منتظر بود یک گونی دلار از آسمان توی تراس خانه‌اش بیفتد. هیچی‌ندانی بود که فکر می‌کرد همه‌چیز می‌داند. ترکش عصبانیتش به همه‌چیز و همه‌کس می‌خورد. از عالم و آدم طلب‌کار بود. محور جهان، مرکز کائنات.
این‌ها حالا آزارم نمی‌دهند. هم‌آن هفت سال پیش همه‌چیز را بخشیدم. دل‌خوری‌هایم را توی سطل زباله ریختم و گذاشتم دم در. نمی‌خواستم زار و زندگیم بوی کینه‌ی شب‌مانده بگیرد. ام‌روز صبح، توی تاریک و روشن، فهمیدم فقط خاطره‌ی یک چیز هنوز آزارم می‌دهد. ایده‌آل کوفتی‌ای داشت به اسم «متن فاخر». می‌گشت و غریب‌ترین کلمه‌ها را پیدا می‌کرد تا متن فاخر بنویسد. جمله‌ها را تا جایی که می‌شد می‌پیچاند. دست آخر هم، برای این که فاخر بودن متن را به رخ خواننده بکشد، کلمه‌هایی را که به نظرش فاخرتر بودند بولد می‌کرد. وقتی می‌خواندمشان مثل این بود که کسی سوزن توی چشمم فرو کند. هفت سال گذشته، سوزن‌ها هنوز یادم مانده‌اند.