مرداد ۲۹، ۱۳۹۲

Her body carries clouds all the way home

اولین باری بود که فکر کردم حالاست که به خاطر درد بدنی گریه کنم. ام‌روز بالاخره بیش‌تر از دوازده ساعت بی مسکّن طاقت آوردم. چیز زیادی از خود تصادف یادم نمانده. یادم هست که ماشین به کامیون جلویی نزدیک شد. بیست و چند دقیقه‌ی بعد از حافظه‌ام پریده. بی‌هوش نبوده‌ام. چشم‌هایم باز بوده و به بقیه گفته‌ام که مدارک ماشین توی کیفم است. به‌شان گفته‌ام که حالم خوب است و حالشان را پرسیده‌ام. اما این‌ها یادم نمانده.

چیزی که یادم می‌آید یک کُندیِ کش‌دار مطبوع است. ماشین به کامیون جلویی نزدیک می‌شود، من شیرجه می‌زنم توی کندی، و بعد توی آمبولانس دوباره برمی‌گردم. امدادگر دستم را گرفته و دستش مهربان است. من صورت خونی بابا را می‌بینم. صدایش می‌زنم. بابا و امدادگر می‌گویند که چیز مهمی نیست. باور می‌کنم. یادم نیست چه روزی است، یادم نیست کجا بوده‌ایم، اما از ذهنم می‌گذرد که من فلانی هستم و فلانی را دوست دارم؛ به اسم و فامیل، رسمی و کامل. بعد دوباره شیرجه می‌زنم توی کندی.


به عیادتم می‌آیند و ازم می‌خواهند که دامن یا آستینم را بالا بزنم تا کبودی‌ها را ببینند. صورتم خیلی به‌تر شده و دیگر جاذبه‌ای ندارد. حالا سراغ کبودی بازوی راستم می‌روند و دل می‌سوزانند. بعد می‌خواهند که ماجرای تصادف را تعریف کنم. می‌گویم یادم نیست و ناامید می‌شوند. چیزی از شیرجه زدن توی کندی به‌شان نمی‌گویم. فهمیده‌ام که فقط شیفته‌ی زخم و کبودی هستند. خاطره‌ی کندی را برای خودم نگه می‌دارم. 

۳ نظر:

  1. سلام دوست خوبم
    مدت هاست که نوشته هاتونو از طریق فیدش دنبال می کنم امروز که این یادداشت رو دیدم دلم خواست بیام و یه سلامی عرض کنم و بگم که امیدوارم خوب باشی و خوب بمانی و دردتون تسکین پیدا کنه زودتر.
    :)

    پاسخحذف
  2. هی هی خوب باش وبلاگ‌نویس لطفا؛ جای کبودی‌هارو به کسی هم نشون ندادی ندادی. مهم نیست
    مراقب خودت باش بچه‌جان

    پاسخحذف