شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

أن اللغات تضيق علي، و أن قميصي يضيق علي، و أن سريري يضيق علي

هم‌این چند دقیقه پیش باران گرفت. بوی نان زیتونی که عصر پختم هنوز توی خانه است. موهام را دوباره سیاه کردم و حالا دیگر با آینه‌ها دوست ام. باز دارم یک چیزی برای دل خودم ترجمه می‌کنم، شبی دویست سیصد کلمه. الان رسیدم به کلمه‌ای که نمی‌دانم چه‌کارش کنم. هر چیزی که جایش می‌گذارم جور در نمی‌آید. صبح تصمیم گرفتم کاری را که خیلی دوست دارم رد کنم. با دودوتا چهارتا تصمیم گرفتم و دلم راضی نیست. دلم دل‌تنگ است. خودم غم‌گین ام. تلخ ام. حرفم نمی‌آید. جانم تیر می‌کشد، از بس که دوستش دارم. 

۱ نظر:

  1. نگفته بودم که چه قدر اینجا را دوست دارم. که چه خوب است جایی هست که میان نوشته هایش نوای عبدالحلیم حافظ باشد، کاظم ساهر و فیروز ... از هم زبانی مادری است شاید، یا منشی که در نوشته هات هست، یا لحنشان. هر چه که باشد، دریایی است که آرامشش بر طوفانش می چربد .

    پاسخحذف