شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

أن اللغات تضيق علي، و أن قميصي يضيق علي، و أن سريري يضيق علي

هم‌این چند دقیقه پیش باران گرفت. بوی نان زیتونی که عصر پختم هنوز توی خانه است. موهام را دوباره سیاه کردم و حالا دیگر با آینه‌ها دوست ام. باز دارم یک چیزی برای دل خودم ترجمه می‌کنم، شبی دویست سیصد کلمه. الان رسیدم به کلمه‌ای که نمی‌دانم چه‌کارش کنم. هر چیزی که جایش می‌گذارم جور در نمی‌آید. صبح تصمیم گرفتم کاری را که خیلی دوست دارم رد کنم. با دودوتا چهارتا تصمیم گرفتم و دلم راضی نیست. دلم دل‌تنگ است. خودم غم‌گین ام. تلخ ام. حرفم نمی‌آید. جانم تیر می‌کشد، از بس که دوستش دارم. 

شهریور ۰۴، ۱۳۹۲

آن‌گاه که قلبشان را می‌یابم که پوست است

ادای کرگدن‌های‌ پوست‌کلفت را در می‌آورم، اما دست آخر دل‌نازک ام و قیافه‌ی کرگدن‌ها را گرفتن هم فایده‌ای ندارد. می‌رنجم و دلم مثل یک تکه کاغذ مچاله می‌شود. 

مرداد ۲۹، ۱۳۹۲

Her body carries clouds all the way home

اولین باری بود که فکر کردم حالاست که به خاطر درد بدنی گریه کنم. ام‌روز بالاخره بیش‌تر از دوازده ساعت بی مسکّن طاقت آوردم. چیز زیادی از خود تصادف یادم نمانده. یادم هست که ماشین به کامیون جلویی نزدیک شد. بیست و چند دقیقه‌ی بعد از حافظه‌ام پریده. بی‌هوش نبوده‌ام. چشم‌هایم باز بوده و به بقیه گفته‌ام که مدارک ماشین توی کیفم است. به‌شان گفته‌ام که حالم خوب است و حالشان را پرسیده‌ام. اما این‌ها یادم نمانده.

چیزی که یادم می‌آید یک کُندیِ کش‌دار مطبوع است. ماشین به کامیون جلویی نزدیک می‌شود، من شیرجه می‌زنم توی کندی، و بعد توی آمبولانس دوباره برمی‌گردم. امدادگر دستم را گرفته و دستش مهربان است. من صورت خونی بابا را می‌بینم. صدایش می‌زنم. بابا و امدادگر می‌گویند که چیز مهمی نیست. باور می‌کنم. یادم نیست چه روزی است، یادم نیست کجا بوده‌ایم، اما از ذهنم می‌گذرد که من فلانی هستم و فلانی را دوست دارم؛ به اسم و فامیل، رسمی و کامل. بعد دوباره شیرجه می‌زنم توی کندی.


به عیادتم می‌آیند و ازم می‌خواهند که دامن یا آستینم را بالا بزنم تا کبودی‌ها را ببینند. صورتم خیلی به‌تر شده و دیگر جاذبه‌ای ندارد. حالا سراغ کبودی بازوی راستم می‌روند و دل می‌سوزانند. بعد می‌خواهند که ماجرای تصادف را تعریف کنم. می‌گویم یادم نیست و ناامید می‌شوند. چیزی از شیرجه زدن توی کندی به‌شان نمی‌گویم. فهمیده‌ام که فقط شیفته‌ی زخم و کبودی هستند. خاطره‌ی کندی را برای خودم نگه می‌دارم.