مرداد ۰۷، ۱۳۹۲

تلخی نکند شیرین ذقنم

شب رفتم پیشش تا درباره‌ی کار حرف بزنیم. غذا به نظرم زیادی ترش بود. وقتی منِ ترش‌پسند می‌گویم زیادی ترش بود، به‌تر است باور کنید که بود. بعد از شام، نشستیم به حرف زدن و چای. حرفمان از کار کشید به خیلی چیزهای دیگر و شب زود گذشت. گفت همان باقی‌مانده‌ی خوراک دی‌شب را برای سحری گرم می‌کند. با خودم فکر کردم که یکی دو لقمه می‌خورم و بعد یک بهانه‌ای جور می‌کنم بالاخره. این ‌بار اما خوراک کذایی به نظرم آن ‌قدر ترش نیامد و اذیتم نکرد.

سه‌تا تئوری دارم:
1. توی فاصله‌ی افطار تا سحر، یک وقتی که حواسم نبوده، رفته توی آش‌پزخانه و از کابینت/یخ‌چال سلاحی مخفی درآورده و توی دیگ ریخته که آن محنت بی‌ حد و شمار را درمان کرده. (گرچه من سلاحی این ‌قدر معجزه‌گر برای مبارزه با ترشی غذا سراغ ندارم.)
2. موقع افطار، ترشی غذا زیادی آزارم داده بود، چون انتظارش را نداشتم. این‌ بار می‌دانستم زبان و معده‌ام قرار است با چی مواجه بشوند و آماده‌ بودم.
3. آن همه حرفی که از سر شب تا سحر زده بودیم، دلم را با او مهربان‌تر کرده بود. هم‌دلی نمی‌گذاشت از ترشیِ دست‌پختش ناراحت شوم. خیلی ساده، حسش نمی‌کردم.

دوست دارم سومی درست باشد.

مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

There's a heavy cloud inside my head

یک‌بند و یک‌نفس حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند. صدایش ساعت‌ها توی سرم می‌ماند و می‌چرخد و امانم را می‌برد. مستأصل به این فکر می‌کنم که کاش به جای مایع ظرف‌شویی مایع حرف‌شویی اختراع می‌کردند. شاید جهان هم جای به‌تری می‌شد.