تیر ۰۸، ۱۳۹۲

Her mind steps into emptiness, alone

توی شلوغیِ مهمانی، چیزی گفت که دلم شکست. بعدتر، داشتم ظرف‌ها را می‌شستم که آمد و کنارم ایستاد تا ظرف‌های شسته‌شده را آب بکشد. قهر نبودم، اما سختم بود که به‌ش بگویم دلم می‌خواهد توی آش‌پزخانه تنها باشم. سختم بود که حتی یک کلمه به‌ش بگویم. گذاشتم کنارم بایستد و ظرف‌ها را آب بکشد، جوری که انگار کنارم نایستاده، انگار نیست، انگار هیچ وقت نبوده. 

۱ نظر: