اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۲

Please don’t misunderstand: We still suffer, but we are happy


از برنامه عقب بودم. صبحِ زود، صبحانه‌خورده و نخورده، آمدم که کار را به یک جایی برسانم. نفهمیدم چه‌طور گذشت تا هم‌این نیم ساعت پیش که تعمیرکارِ آب‌گرم‌کن آمد و مجبور شدم از پشت میز بلند شوم. در عوض، حسابی کار کردم و خیلی راضی ام حالا. جایزه‌ام به خودم این است که یا بروم «حوض نقاشی» ببینم یا بروم جعفری و گشنیز و نعناع بخرم و شب تبوله درست کنم و شاد باشم.
یک هواپیمایی هم هست که فردا ساعت 8:25 دقیقه‌ی صبح از فرودگاه می‌پرد. ازش متنفر ام، اما امیدوار ام سالم به استانبول برسد. 

فروردین ۲۸، ۱۳۹۲

What doesn't kill you Just doesn't kill you


دم غروب می‌خواستم فایل را بفرستم و بساط کار روز را جمع کنم. و البته که فایل ده مگی هم‌آن‌جا نشسته بود و خیال رفتن نداشت. امیدوار به معجزه‌ی اتچ شدن فایل، داشتم سایت‌های خبری را بالا پایین می‌کردم. جایی تیتر زده بودند که اسمشو نبر «به غا رفت». مغزم حتی تعجب نکرد که توی يک سایت خبری هم‌چه جمله‌ای نوشته‌اند. به نظرم، مغزم فکر می‌کند منطقی و منصفانه است که بعد از این همه به غا رفتنِ ما بالاخره آن‌ها هم یک جای قصه به غا بروند. بعد رفتم خود خبر را بخوانم که ببینم اسمشو نبر دقیق چه‌طور به غا رفته. دیدم به غا نرفته، به غنا رفته.
من؟ من هنوز دارم فایل ده مگی اتچ می‌کنم. 

فروردین ۱۹، ۱۳۹۲

I'm the hero of the story, don't need to be saved


عکس‌ها را برایم فرستاده. دخترِ سرخوشِ توی عکس‌هایش را دوست دارم. خودم را، آن جور که دوربینش نشان داده، دوست دارم؛ آن جور که چشم‌هام می‌خندند، دست‌هام می‌خندند و بدنم می‌خندد؛ آن جور که خوب ام و آشتی ام. 

فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

از آدم‌ها - 7


خودش را مغبون می‌بیند. روایتش از خودش این است. حقّش را خورده‌اند، به‌ش نارو زده‌اند، سرش کلاه گذاشته‌اند. همه. همیشه. پاش که بیفتد، احساس بازنده بودن به‌ش حق می‌دهد دودوزه‌بازی‌های خودش را داشته باشد؛ انتقام‌های کوچک. زبانش نیش‌دار و گزنده است. اشتیاقش به تلافی جایی برای شفقت نمی‌گذارد. هر جا که می‌تواند، با هر که می‌تواند، نامهربان است. زخمی است و به خودش حق می‌دهد زخم بزند. دیدنش، هر بار، رقّت‌انگیز است.