اسفند ۱۸، ۱۳۹۱

And I have made it this far as I said I would

رفتم کتا‌ب‌های عیدم را از آقای کتاب‌فروش گرفتم. عینکم را هم دادم به عینک‌سازیِ بغل که پیچ شل‌شده را سفت کند. گفت ده دقیقه بعد بروم بگیرمش. کتاب‌ها را گذاشتم توی ماشین و توی مغازه‌های هم‌سایه سرک کشیدم. دوتا دامنِ نازنین پیدا کردم برای خودم. یکی سیاه و یکی هم چهارخانه‌ی کرم و قهوه‌ای. ام‌سال دل‌داده‌ی دامن بودم. اگر کسی سی سال بعد ازم بپرسد پاییز و زمستان 91 را چه‌طور تاب آوردی، توی دوربین نگاه می‌کنم، آه می‌کشم، می‌گویم دامن مادر جان، دامن. دامن و گوش‌واره. 



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر