اسفند ۲۵، ۱۳۹۱

I'd a terrible broken heart






Normal, from now on


گذارش افتاده به فلیکر من. فوتوستریم را زیر و رو کرده و بعد ای‌میل بلندبالایی زده تا آخرش بگوید You’re a nice normal gal that likes very nice things. اسم ایران را که توی پروفایل دیده، انتظار هر چیزی را داشته جز A nice normal gal. خنده‌م می‌گیرد. بالاخره، تاجِ نرمال بودن روی سرم نشسته. 

اسفند ۲۰، ۱۳۹۱

Dearest, although everything has happened, nothing has happened


روز را با این ویدیو و قصه‌اش شروع کردم. کیانا گذاشته بودش توی پلاس. قلبم منفجر شد. دارد منفجر می‌شود هنوز. آن لحظه‌ای که آبراموویچ می‌بیندش، آن جور که چشم‌هایش پر می‌شوند، آن جور که طاقت می‌آورند و نگاه می‌کنند و نگاه می‌کنند، این‌ها قلبم را تکه‌تکه می‌کنند. خوش‌حال ام که قلبم را هنوز این‌ جور چیزها تکه‌تکه می‌کنند. عجیب است؟

اسفند ۱۸، ۱۳۹۱

And I have made it this far as I said I would

رفتم کتا‌ب‌های عیدم را از آقای کتاب‌فروش گرفتم. عینکم را هم دادم به عینک‌سازیِ بغل که پیچ شل‌شده را سفت کند. گفت ده دقیقه بعد بروم بگیرمش. کتاب‌ها را گذاشتم توی ماشین و توی مغازه‌های هم‌سایه سرک کشیدم. دوتا دامنِ نازنین پیدا کردم برای خودم. یکی سیاه و یکی هم چهارخانه‌ی کرم و قهوه‌ای. ام‌سال دل‌داده‌ی دامن بودم. اگر کسی سی سال بعد ازم بپرسد پاییز و زمستان 91 را چه‌طور تاب آوردی، توی دوربین نگاه می‌کنم، آه می‌کشم، می‌گویم دامن مادر جان، دامن. دامن و گوش‌واره.