اسفند ۰۳، ۱۳۹۱

She never stumbles; she got no place to fall


صبح، با جمله‌ها کشتی می‌گرفتم. نه. کشتی گرفتن نبود. فکر می‌کنم شبیه هم‌آن حرکت هایملیخ بود. یک چیزی توی گلوی متن گیر کرده بود. همه‌ی نشانه‌هایش را هم داشت. اول نمی‌توانست حرف بزند،‌ بعد رنگش عوض شد و آخر کار افتاد روی زمین. بله. کاری که کردم هم‌این بود. از پشت بغلش کردم و محکم مشت زدم زیر جناق سینه‌اش. راه نفسش باز شد و حرف زد. الان خیلی راضی ام. احساس قهرمانی می‌کنم حتی.
سر شب رفتم سراغ هارد چاقه که ازش فیلم بکشم بیرون. چیزی که بازی‌خراب‌کن نباشد. بدیش این است که خدای کشف فیلم‌های گریه‌دار ام. و می‌دانید؟ آدم نمی‌تواند همه‌ش گریه کند. یک جایی باید برود یک فین گنده بکند، شکلات بخورد و خودش را محکم بغل کند، تا حمله‌ی بعدیِ گریه. آخرش نشستم Silver Linings Playbook دیدم. الان، ام‌شب، فکر می‌کنم که خوب بود. چون دختره به‌دل بود، همه چیز خوش و نرم و نولوک تمام شد، رابرت دنیرو و رقص داشت و گریه‌ام را در نیاورد. ام‌شب ‌معیارم برای فیلم خوب هم‌این‌ها بود.  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر