بهمن ۱۳، ۱۳۹۱

بطّل الكلام يقدر يمحي الألم


آفتاب بالا آمده بود. مامان و بابا خواب بودند. جاده انگار فقط مال ما بود. پام روی پدال گاز بود و با این می‌خواندم. بابا بیدار شد. گفت: یواش‌تر، می‌گیرنتا. بعد دوباره چشم‌هاش را بست. فکر کردم چه خوب که عینک آفتابی بلد است چشم‌های تر آدم را پنهان کند. چه خوب. 

۳ نظر:

  1. از وقت خواندن اين پست، اين اهنگ رو زياد و تكراري گوش دادم. عربي محاوره اي را از روي نسب ِ كمي عربم مي دانم..مي فهمم... اما ميزان دانستنم به قدر فهم اين ترانه قد نمي دهد...
    مي دانم بيكار نيستي ... اگر خواستي و توانستي و شد... بر فرض محال... به من بگو چه مي گويد..يا بگو از كجا بفهمم چه مي گويد..

    پاسخحذف
  2. سما جان،
    ای‌میلت رو برام بذار. ترجمه‌ش رو برات می‌فرستم.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. sama.lashkari@gmail.com و نمي دونم چه جوري بگم كه چقدرممنونم...

      حذف