اسفند ۰۹، ۱۳۹۱

از آدم‌ها ـ 6


برای من نوشته که «همه‌ش یاد چشمات می‌افتم وقتی به‌ت فکر می‌کنم. حالشون، هاله‌ی حزن توشون». بلند می‌شوم می‌روم کنار پنجره. آفتاب دارد خودش را جمع می‌کند از روی شهر. کنار پنجره، فکر می‌کنم به ‌آدم‌هایی که بلد هستند پسِ پسِ پسِ خنده‌هات، آن چیزی که پنهانش می‌کنی از دیگران، را ‌ببینند و با هاله‌ی حزنت راه بیایند. آدم‌هایی که بودنشان خوب است،‌ روشن است، نرم است، صبحِ آفتابیِ بعد از شبِ بارانی است. 

۱ نظر: