اسفند ۰۹، ۱۳۹۱

از آدم‌ها ـ 6


برای من نوشته که «همه‌ش یاد چشمات می‌افتم وقتی به‌ت فکر می‌کنم. حالشون، هاله‌ی حزن توشون». بلند می‌شوم می‌روم کنار پنجره. آفتاب دارد خودش را جمع می‌کند از روی شهر. کنار پنجره، فکر می‌کنم به ‌آدم‌هایی که بلد هستند پسِ پسِ پسِ خنده‌هات، آن چیزی که پنهانش می‌کنی از دیگران، را ‌ببینند و با هاله‌ی حزنت راه بیایند. آدم‌هایی که بودنشان خوب است،‌ روشن است، نرم است، صبحِ آفتابیِ بعد از شبِ بارانی است. 

اسفند ۰۵، ۱۳۹۱

یک چراغ ساده نمی‌بینم


دور دور کم‌مایه‌ها و کج‌فهم‌هاست. هر چه کج‌و‌کوله‌تر، عزیزتر. صبح یک چیزی شنیده‌ام که تعجبم بند نمی‌آید. هی وسط کار، سه خط یک بار، می‌گویم اُه، اُه، اُه، اُه. مخ‌درد می‌گیرم هر سه خط یک بار. 

اسفند ۰۳، ۱۳۹۱

She never stumbles; she got no place to fall


صبح، با جمله‌ها کشتی می‌گرفتم. نه. کشتی گرفتن نبود. فکر می‌کنم شبیه هم‌آن حرکت هایملیخ بود. یک چیزی توی گلوی متن گیر کرده بود. همه‌ی نشانه‌هایش را هم داشت. اول نمی‌توانست حرف بزند،‌ بعد رنگش عوض شد و آخر کار افتاد روی زمین. بله. کاری که کردم هم‌این بود. از پشت بغلش کردم و محکم مشت زدم زیر جناق سینه‌اش. راه نفسش باز شد و حرف زد. الان خیلی راضی ام. احساس قهرمانی می‌کنم حتی.
سر شب رفتم سراغ هارد چاقه که ازش فیلم بکشم بیرون. چیزی که بازی‌خراب‌کن نباشد. بدیش این است که خدای کشف فیلم‌های گریه‌دار ام. و می‌دانید؟ آدم نمی‌تواند همه‌ش گریه کند. یک جایی باید برود یک فین گنده بکند، شکلات بخورد و خودش را محکم بغل کند، تا حمله‌ی بعدیِ گریه. آخرش نشستم Silver Linings Playbook دیدم. الان، ام‌شب، فکر می‌کنم که خوب بود. چون دختره به‌دل بود، همه چیز خوش و نرم و نولوک تمام شد، رابرت دنیرو و رقص داشت و گریه‌ام را در نیاورد. ام‌شب ‌معیارم برای فیلم خوب هم‌این‌ها بود.  

بهمن ۲۷، ۱۳۹۱

عجبتُ منك و منّي


فصل به که می‌رسد، دو سه کیلو به بخر. بشورشان. به‌ها را ورقه ورقه کن. روی یک پارچه‌ی تمیز، یک گوشه‌ی آفتاب‌گیر خانه، بچینشان تا خشک شوند. یادت باشد دو سه ساعت بعد برگه‌ها را زیر و رو کنی تا به پارچه نچسبند. بعد بریزشان توی ظرف دربسته و بگذارشان توی یخ‌چال.
عصر جمعه‌ای که خالی و تنهایی، کتری را بگذار روی اجاق. تا آب جوش بیاید، چند برگه‌ به و دو سه تکه چوب دارچین و چند دانه هل و یکی دوتا میخک بریز توی قوری. حالا چند دقیقه صبر کن تا دم بکشد، آن‌ قدری که بوی به و دارچین و هل و میخک آش‌پزخانه را پر کند. بعد بریزش توی یک لیوان بزرگ بلور. حواست به رنگ طلاییش هم باشد. لیوانت را ببر جایی که آسمان را هم ببینی. صدای این را هم بلند کن. و به‌‌ دل‌تنگیت فکر نکن. فکر نکن. فکر کنی، بغضت می‌ترکد.

بهمن ۱۸، ۱۳۹۱

و مشى الخوفُ بي و مشيت بهِ حافياً


اولین بار توی «كأنها نائمه»ی الیاس خوری درباره‌اش خواندم. اسم کلیسا را گذاشته‌اند کلیسای «سيدة الرجفة». انگلیسی‌زبان‌ها به‌ش می‌گویند کلیسای Our Lady of the fright یا Mary's fear. من اما اسم عربیش را دوست‌تر دارم: سيدة الرجفة، بانوی لرز. قصه می‌گوید وقتی مسیح را از کنیسه‌ی ناصره راندند و خواستند از کوه پرتش کنند، مریم این‌جا ایستاده بود و لرزید،‌ از وحشت لرزید. حالا از کلیسا فقط ویرانه‌ مانده.
بعضی روزها مدام به هم‌این فکر می‌کنم. به لرزیدن از وحشت، به ویرانه‌ای که مانده.

بهمن ۱۳، ۱۳۹۱

بطّل الكلام يقدر يمحي الألم


آفتاب بالا آمده بود. مامان و بابا خواب بودند. جاده انگار فقط مال ما بود. پام روی پدال گاز بود و با این می‌خواندم. بابا بیدار شد. گفت: یواش‌تر، می‌گیرنتا. بعد دوباره چشم‌هاش را بست. فکر کردم چه خوب که عینک آفتابی بلد است چشم‌های تر آدم را پنهان کند. چه خوب.