بهمن ۰۸، ۱۳۹۱

Tightened my belt around my hips where your hands were missing


صبا گفت: چه دختر صبوری هستی. تند تند بند را روی صورتم می‌گذاشت و برمی‌داشت و چند دقیقه یک بار می‌گفت: چه دختر صبوری هستی. چشم‌هایم را بسته بودم و فکر می‌کردم کاش صبور نبودم. کاش داد می‌زدم و داد می‌زدم و داد می‌زدم. آن وقت لابد به‌تر بود. به‌تر بود؟ نمی‌دانم. استخوان‌های صورتم درد می‌کنند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر