بهمن ۱۱، ۱۳۹۱

یه دل می‌گه برم برم، یه دلم می‌گه نرم نرم، طاقت نداره دلم دلم، بی تو چه کنم؟


دو راه دارم. می‌توانم فردا بروم مهمانی و انتحاری برقصم. خیلی دلم برای این جور رقصیدن تنگ شده و آدم‌های مهمانی را هم ــ‌هِی، یک جورهایی می‌شود گفت‌ــ دوست دارم. می‌دانم که زیاد می‌خندیم و می‌رقصیم و می‌خوریم و شور همه چیز را در می‌آوریم. راه دوم این است که بی‌خیال مهمانی شوم، صبحِ سحر بزنیم به جاده و تا اصفهان برویم و عصر بقیه را بپیچانم و بروم با نقش جهان و زاینده‌رود چاق‌سلامتی کنم و عکس بگیرم. این یکی را هم خیلی می‌خواهم و می‌دانم اگر نروم حالا حالاها دوباره فرصتش پیش نمی‌آید. حالا البته راه سومی هم به نظرم رسید، این که هیچ جا نروم و مثل هر روز بچسبم به کار. اما این را نمی‌خواهم. پس فعلا هم‌آن دو راه. اولی رقص و بگو و بخند و فراموشی دارد و دومی جاده و عکس و خلوت و اصفهان. دومی احتمالا دل‌تنگ‌ترم هم می‌کند، اما مطمئن نیستم اولی بلایی سرم نیاورد. منظورم این است که تضمینی نیست دل آدم وسط رقصیدن چلانده نشود و گِزگِز نکند. دارم یک چیزی درباره‌ی اسرائیل می‌نویسم و وسط کار به این‌ها فکر می‌کنم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر