بهمن ۱۱، ۱۳۹۱

یه دل می‌گه برم برم، یه دلم می‌گه نرم نرم، طاقت نداره دلم دلم، بی تو چه کنم؟


دو راه دارم. می‌توانم فردا بروم مهمانی و انتحاری برقصم. خیلی دلم برای این جور رقصیدن تنگ شده و آدم‌های مهمانی را هم ــ‌هِی، یک جورهایی می‌شود گفت‌ــ دوست دارم. می‌دانم که زیاد می‌خندیم و می‌رقصیم و می‌خوریم و شور همه چیز را در می‌آوریم. راه دوم این است که بی‌خیال مهمانی شوم، صبحِ سحر بزنیم به جاده و تا اصفهان برویم و عصر بقیه را بپیچانم و بروم با نقش جهان و زاینده‌رود چاق‌سلامتی کنم و عکس بگیرم. این یکی را هم خیلی می‌خواهم و می‌دانم اگر نروم حالا حالاها دوباره فرصتش پیش نمی‌آید. حالا البته راه سومی هم به نظرم رسید، این که هیچ جا نروم و مثل هر روز بچسبم به کار. اما این را نمی‌خواهم. پس فعلا هم‌آن دو راه. اولی رقص و بگو و بخند و فراموشی دارد و دومی جاده و عکس و خلوت و اصفهان. دومی احتمالا دل‌تنگ‌ترم هم می‌کند، اما مطمئن نیستم اولی بلایی سرم نیاورد. منظورم این است که تضمینی نیست دل آدم وسط رقصیدن چلانده نشود و گِزگِز نکند. دارم یک چیزی درباره‌ی اسرائیل می‌نویسم و وسط کار به این‌ها فکر می‌کنم. 

بهمن ۰۸، ۱۳۹۱

Tightened my belt around my hips where your hands were missing


صبا گفت: چه دختر صبوری هستی. تند تند بند را روی صورتم می‌گذاشت و برمی‌داشت و چند دقیقه یک بار می‌گفت: چه دختر صبوری هستی. چشم‌هایم را بسته بودم و فکر می‌کردم کاش صبور نبودم. کاش داد می‌زدم و داد می‌زدم و داد می‌زدم. آن وقت لابد به‌تر بود. به‌تر بود؟ نمی‌دانم. استخوان‌های صورتم درد می‌کنند.

بهمن ۰۳، ۱۳۹۱

There's a shark in the pool and a witch in the tree


سه چهار ساله بودم که دست مامان با بخار زودپز سوخت. عمه چند روزی آمد و پیش ما ماند و البته که به ما خیلی خوش گذشت، ولی ترس من از زودپز ماند. ده یازده سال پیش که درست و حسابی پام به آش‌پزخانه باز شد، اولین چیزی که از آش‌پزخانه بیرون انداختم زودپز بود. فکر می‌کنم زودپز موجود بی‌خود و نکبتی است. آدم یا این قدر وقت دارد که سر فرصت غذا بپزد و بگذارد غذا درست و حسابی کم‌کم‌ جا بیفتد که خب، دیگر چه نیازی به زودپز، یا وقت ندارد و چیزی می‌پزد که لازم نباشد برای پختنش به تراکم بخار داغ متوسل شود. توی این سال‌ها ترکیب ترس از زودپز و عجله داشتن باعث شده هزار و یک غذای جدید یاد بگیرم و اختراع کنم. هم‌‌آن ده یازده سال پیش هم از مشهد یک دیزی سنگی خریدم که وزنش یک‌پنجم خودم است و هر بار خواسته‌ام آب‌گوشت بپزم همه‌ی دست‌اندرکاران را با هم ریخته‌ام توش و گذاشته‌ام خوش‌خوشان قل‌ بزنند. زودپز بی زودپز.
سه هفته پیش، دخترداییه ‌رفت آن ور اقیانوس‌ها و میان همه‌ی خرت و پرت‌هایی که داشت بین دوست و آشنا توزیع می‌کرد زودپزش را داد به من، چون به نظرش «آدم‌ باید با ترس‌هایش مواجه شود». نمی‌دانم تخم لق مواجهه با ترس را کدام تیر غیب خورده‌ای کاشته. آدم وقتی می‌ترسد، می‌ترسد دیگر. حالا هی بیا مواجه شو، هی بیا مواجه کن. خلاصه که دخترداییه زودپز «چهارصدهزار تومانیِ خیلی خیلی استاندارد»ش را داد به من. (واقعا آدم‌ها چهارصدهزار تومان پول می‌دهند تا هم‌چه کراهت متمرکزِ دهشت‌ناکی را بگذارند توی آش‌پزخانه‌، جلوی چشمشان؟) اولش فکر کردم شاید امتحانش کنم، اما هی هر چه می‌گذرد، بیش‌تر ازش می‌ترسم. یک هیولایی است که نشسته توی آش‌پزخانه. می‌خواهم بدهمش به کسی که از زودپز نترسد،‌ اما بعد فکر می‌کنم اگر هم‌این موجود «خیلی خیلی استاندارد» کار دست آن آدم بدهد چی؟ ام‌شب فکر کردم ببرمش توی انباری، یادم آمد لامپ انباری سوخته و توی تاریکی نمی‌شود وسط آن همه خرده ریز جایی برایش پیدا کنم. گذاشتمش روی میز تا فردا صبح.
حالا رفتم قرصم را بخورم، دیدم نشسته هم‌آن‌جا. کریه، ترس‌ناک، محزون. به نظرم زودپز بودن هم چیز غم‌انگیزی است. 

بهمن ۰۱، ۱۳۹۱

Your absence is inconspicuous; nobody can tell what I lack


خوبی هم‌سایه‌ی فضولِ همیشه پشت پنجره ایستاده این است که هیچ نامه و بسته‌‌ای سرگردان نمی‌شود. ام‌شب که داشتم از پله‌ها می‌آمدم بالا، خانم هم‌سایه سرش را از لای در آورد بیرون که بگوید پیک یک بسته برایم آورده و چون خانه نبوده‌ایم او بسته را تحویل گرفته. بعد ده دقیقه تعارف کرد که بروم تو و با هم چای بخوریم و من هم ده دقیقه توضیح دادم که نه، خسته‌ ام و باید یک فکری برای شام بکنم. دست آخر بسته را داد دستم. بقیه‌ی پله‌ها را سه تا یکی بالا آمدم تا بسته را باز کنم و ببینم کی چی فرستاده. حدس می‌زدم کار سارا باشد، چون توی دور و بری‌های من فقط سارا این طور بی‌هوا و بی‌خبر و توکلت‌ـ‌علی‌ـ‌الله‌‌ است، فقط سارا موقع فرستادن بسته فکر نمی‌کند که شاید خانه نباشیم یا شاید دیگر این‌جا زندگی نکنیم یا هر شاید دیگری و فقط سارا قبلش تلفن نمی‌کند. کار سارا نبود. کار آدم دیگری بود که دلم نمی‌خواست کار او باشد. سخت است بگویم چرا دلم نمی‌خواست. فکر می‌کنم باید بسته را به‌ش برگردانم و توضیح بدهم. خدا می‌داند چه‌قدر از توضیح دادن این جور چیزها فراری ام.
بسته را گذاشتم کنج اتاق و رفتم دوش گرفتم و بعد برای فردا که باید مثل همه‌ی دوشنبه‌ها بروم توی پوست معلمی دامن آماده کردم و رفتم از توی یخ‌چال به برداشتم، چون قرص و محکم عقیده دارم که دوش گرفتن حالم را به‌تر می‌کند و دامن حالم را به‌تر می‌کند و بوی به حالم را به‌تر می‌کند. 

دی ۲۲، ۱۳۹۱

حالم حال ثانیه‌ی 48






It's, oh, so quiet,
 shh,shh
It's, oh, so still,
 shh,shh
You're all alone,
 shh, shh
And so peaceful until...

دی ۱۹، ۱۳۹۱

The window's open now and the winter settles in


سبک و سیاق کار کردنِ این روزهایم را دوست دارم. روزم شلوغ است و مال خودم است، لیوانم تند تند پر و خالی می‌شود و با همه‌ی دنیا آشتی ام. شب؛ شب ماجرای دیگری است.