آذر ۱۰، ۱۳۹۲

Heavyhearted

کتابه دیوانه‌ام می‌کند. داستانش نه، جزئیات و ریزه‌کاری‌هایش. بدتر (به‌تر؟) از همه، کاری می‌کند که یاد دست‌هاش بیفتم. البته که گناه کتابه هم نیست. هر لحظه دیوانه ام. کلید روشن/خاموش هم ندارد. حالا نه این که خاموشِ خاموش. یک‌جوری باشد که آدم دو ساعت در شبانه‌روز وزنه‌ی سه تُنی را از پای دلش باز کند. بعد دلش برود زیر آسمان خدا تی‌تاتی‌ تی‌تاتی‌ کند و برگردد وزنه را ببندد.

کم‌تر از شش ساعت دیگر باید بیدار شوم. تقریبا مطمئن ام پنج ساعتش را توی تخت کتلت‌وار از این رو به آن رو می‌شوم تا یک‌ ساعت بخوابم. اگر بخوابم. 

آبان ۰۸، ۱۳۹۲

Terrified again

کابوس از خواب بیدارم کرد. رفتم آب خوردم و نمی‌دانم چرا تلویزیون را روشن کردم. شاید چون می‌ترسیدم برگردم توی تخت. گزارش‌گر کج‌وکوله داشت می‌گفت که «خوش‌حال ایم در جمع یک انسانی هستیم که ام‌روز یک جور فکر می‌کند و فردا یک جور دیگر». خدا به سر شاهد است که هم‌چه مهمل شاخ‌داری گفت. تلویزیون را خاموش کردم و رفتم بقیه‌ی کابوسم را دیدم. 

مهر ۲۵، ۱۳۹۲

And what cannot be said will be wept

بعد از همه‌ی خنده‌ها و شوخی‌ها و شلوغی‌ها، تهِ تهِ تهِ روز، تلخ ام.  

مهر ۱۷، ۱۳۹۲

Chutes Iraniennes

پاتریک بسون چند روزی آمده بوده ایران و لوپوئن نیم‌چه سفرنامه‌اش را منتشر کرده است. همه‌اش به کنار، توی خط‌های آخر، ایرانی‌ها را این‌طور وصف می‌کند: «مردم پروستی: ناتوان از ساختن جمله‌های کوتاه». 

مهر ۰۷، ۱۳۹۲

A collection of dismantled almosts

راسل جایی درباره‌ی ویتگنشتاین می‌گوید که «هر صبح کارش را امیدوار شروع می‌کند و هر شب ناامید تمامش می‌کند». وحشت‌ناک دارم می‌فهمم که از چی حرف می‌زند.

مهر ۰۵، ۱۳۹۲

از آدم‌ها ـ 8

می‌گوید که بعد از فلان ماجرا با فلانی قهر کرده است. یاد آن شعرِ ــ‌اگر اشتباه نکنم‌ــ مظفر النواب می‌افتم که «کت از شلوار منشعب شد». فکر می‌کنم قهر کردن این دوتا از آن هم مسخره‌تر است، مثل قهر کردن دو پاچه‌ی یک شلوار شاید. 

مهر ۰۲، ۱۳۹۲

The world is full of loss; bring, wind, my love

دیوانه‌وار دلم می‌خواهد مادر شوم. به زیباییِ زن‌های حامله غبطه می‌خورم و دیدن بچه‌های دو سه ساله قلبم را از جا می‌کند. فکر می‌کنم حیف است که هیچ وقت هیچ آدمی را آن جوری که مامان و بابا دوستم دارند دوست نداشته باشم. درست نمی‌دانم می‌خواهم با زندگیم چه کار کنم، اما می‌دانم که بچه‌ی خودم را می‌خواهم. شاید حالا نه، ولی یک روز، حتما. خودخواهی است؟ خب، باشد. 

شهریور ۳۰، ۱۳۹۲

هوابنیاد

دی‌شب Sun365 می‌گفت احتمال این که این روزها توی تهران باران ببارد صفر است. دلم گرفت که به آسمان هم امیدی نیست. ام‌روز صبح، از ایست‌گاه مترو که بیرون آمدم، یک تکه ابر فاصله‌ی ایست‌گاه تا ساختمان دفتر را پر کرده بود و می‌بارید. بقیه‌ی خیابان خشک خشک بود. جلوی موهام از باران خیس است و دارم قهوه‌ی خوش‌عطر می‌خورم. غم اگر امان بدهد، خوب ام. 

شهریور ۲۴، ۱۳۹۲

السيف يدخل لحم خاصِرتي و خاصرة العبارة

دلم مچاله است. وسط ترجمه، بدجور گریه‌ام گرفت. اشک‌هام ریخت روی کاغذ و کی‌برد. فایل را بستم. نمی‌دانم چه‌طور شد که رفتم سر وقت آن وب‌لاگ مخفی متروکم. خواندنش دلم را مچاله‌تر کرد. تکه‌پاره‌ ام ام‌روز و هیچ چسبی تکه‌هایم را به هم نمی‌چسباند. 

شهریور ۱۸، ۱۳۹۲

نه دود در او، نه روشنایی

توی رستوران با هم غذا می‌خوردیم و افتاده بود روی دور شوخی‌های بی‌مزه‌اش. زیر میز با پای چپم دایره‌های خیالیِ تودرتو می‌کشیدم و به لیلی فکر می‌کردم که به قول نظامی «از چوب، رفیق می‌تراشید». 

شهریور ۱۵، ۱۳۹۲

Not God, but a swastika

هوا هنوز تاریک بود که بیدار شدم. توی شش و بش این که چراغ را روشن کنم و بقیه‌ی کتاب دی‌شب را بخوانم یا سرم را ببرم زیر بالش و خدا خدا کنم که خوابم ببرد، نمی‌دانم چرا و چه‌طور یادش افتادم. قمپزدرکن‌ترین و خالی‌بندترین آدمی بود که تا حالا دیده‌ام. بدقول بود و همیشه دیر می‌کرد. خودخواه بود و هم‌دلی نمی‌دانست. تنبل بود و توی سی و چند سالگی منتظر بود یک گونی دلار از آسمان توی تراس خانه‌اش بیفتد. هیچی‌ندانی بود که فکر می‌کرد همه‌چیز می‌داند. ترکش عصبانیتش به همه‌چیز و همه‌کس می‌خورد. از عالم و آدم طلب‌کار بود. محور جهان، مرکز کائنات.
این‌ها حالا آزارم نمی‌دهند. هم‌آن هفت سال پیش همه‌چیز را بخشیدم. دل‌خوری‌هایم را توی سطل زباله ریختم و گذاشتم دم در. نمی‌خواستم زار و زندگیم بوی کینه‌ی شب‌مانده بگیرد. ام‌روز صبح، توی تاریک و روشن، فهمیدم فقط خاطره‌ی یک چیز هنوز آزارم می‌دهد. ایده‌آل کوفتی‌ای داشت به اسم «متن فاخر». می‌گشت و غریب‌ترین کلمه‌ها را پیدا می‌کرد تا متن فاخر بنویسد. جمله‌ها را تا جایی که می‌شد می‌پیچاند. دست آخر هم، برای این که فاخر بودن متن را به رخ خواننده بکشد، کلمه‌هایی را که به نظرش فاخرتر بودند بولد می‌کرد. وقتی می‌خواندمشان مثل این بود که کسی سوزن توی چشمم فرو کند. هفت سال گذشته، سوزن‌ها هنوز یادم مانده‌اند. 

شهریور ۰۸، ۱۳۹۲

أن اللغات تضيق علي، و أن قميصي يضيق علي، و أن سريري يضيق علي

هم‌این چند دقیقه پیش باران گرفت. بوی نان زیتونی که عصر پختم هنوز توی خانه است. موهام را دوباره سیاه کردم و حالا دیگر با آینه‌ها دوست ام. باز دارم یک چیزی برای دل خودم ترجمه می‌کنم، شبی دویست سیصد کلمه. الان رسیدم به کلمه‌ای که نمی‌دانم چه‌کارش کنم. هر چیزی که جایش می‌گذارم جور در نمی‌آید. صبح تصمیم گرفتم کاری را که خیلی دوست دارم رد کنم. با دودوتا چهارتا تصمیم گرفتم و دلم راضی نیست. دلم دل‌تنگ است. خودم غم‌گین ام. تلخ ام. حرفم نمی‌آید. جانم تیر می‌کشد، از بس که دوستش دارم. 

شهریور ۰۴، ۱۳۹۲

آن‌گاه که قلبشان را می‌یابم که پوست است

ادای کرگدن‌های‌ پوست‌کلفت را در می‌آورم، اما دست آخر دل‌نازک ام و قیافه‌ی کرگدن‌ها را گرفتن هم فایده‌ای ندارد. می‌رنجم و دلم مثل یک تکه کاغذ مچاله می‌شود. 

مرداد ۲۹، ۱۳۹۲

Her body carries clouds all the way home

اولین باری بود که فکر کردم حالاست که به خاطر درد بدنی گریه کنم. ام‌روز بالاخره بیش‌تر از دوازده ساعت بی مسکّن طاقت آوردم. چیز زیادی از خود تصادف یادم نمانده. یادم هست که ماشین به کامیون جلویی نزدیک شد. بیست و چند دقیقه‌ی بعد از حافظه‌ام پریده. بی‌هوش نبوده‌ام. چشم‌هایم باز بوده و به بقیه گفته‌ام که مدارک ماشین توی کیفم است. به‌شان گفته‌ام که حالم خوب است و حالشان را پرسیده‌ام. اما این‌ها یادم نمانده.

چیزی که یادم می‌آید یک کُندیِ کش‌دار مطبوع است. ماشین به کامیون جلویی نزدیک می‌شود، من شیرجه می‌زنم توی کندی، و بعد توی آمبولانس دوباره برمی‌گردم. امدادگر دستم را گرفته و دستش مهربان است. من صورت خونی بابا را می‌بینم. صدایش می‌زنم. بابا و امدادگر می‌گویند که چیز مهمی نیست. باور می‌کنم. یادم نیست چه روزی است، یادم نیست کجا بوده‌ایم، اما از ذهنم می‌گذرد که من فلانی هستم و فلانی را دوست دارم؛ به اسم و فامیل، رسمی و کامل. بعد دوباره شیرجه می‌زنم توی کندی.


به عیادتم می‌آیند و ازم می‌خواهند که دامن یا آستینم را بالا بزنم تا کبودی‌ها را ببینند. صورتم خیلی به‌تر شده و دیگر جاذبه‌ای ندارد. حالا سراغ کبودی بازوی راستم می‌روند و دل می‌سوزانند. بعد می‌خواهند که ماجرای تصادف را تعریف کنم. می‌گویم یادم نیست و ناامید می‌شوند. چیزی از شیرجه زدن توی کندی به‌شان نمی‌گویم. فهمیده‌ام که فقط شیفته‌ی زخم و کبودی هستند. خاطره‌ی کندی را برای خودم نگه می‌دارم. 

مرداد ۰۷، ۱۳۹۲

تلخی نکند شیرین ذقنم

شب رفتم پیشش تا درباره‌ی کار حرف بزنیم. غذا به نظرم زیادی ترش بود. وقتی منِ ترش‌پسند می‌گویم زیادی ترش بود، به‌تر است باور کنید که بود. بعد از شام، نشستیم به حرف زدن و چای. حرفمان از کار کشید به خیلی چیزهای دیگر و شب زود گذشت. گفت همان باقی‌مانده‌ی خوراک دی‌شب را برای سحری گرم می‌کند. با خودم فکر کردم که یکی دو لقمه می‌خورم و بعد یک بهانه‌ای جور می‌کنم بالاخره. این ‌بار اما خوراک کذایی به نظرم آن ‌قدر ترش نیامد و اذیتم نکرد.

سه‌تا تئوری دارم:
1. توی فاصله‌ی افطار تا سحر، یک وقتی که حواسم نبوده، رفته توی آش‌پزخانه و از کابینت/یخ‌چال سلاحی مخفی درآورده و توی دیگ ریخته که آن محنت بی‌ حد و شمار را درمان کرده. (گرچه من سلاحی این ‌قدر معجزه‌گر برای مبارزه با ترشی غذا سراغ ندارم.)
2. موقع افطار، ترشی غذا زیادی آزارم داده بود، چون انتظارش را نداشتم. این‌ بار می‌دانستم زبان و معده‌ام قرار است با چی مواجه بشوند و آماده‌ بودم.
3. آن همه حرفی که از سر شب تا سحر زده بودیم، دلم را با او مهربان‌تر کرده بود. هم‌دلی نمی‌گذاشت از ترشیِ دست‌پختش ناراحت شوم. خیلی ساده، حسش نمی‌کردم.

دوست دارم سومی درست باشد.

مرداد ۰۲، ۱۳۹۲

There's a heavy cloud inside my head

یک‌بند و یک‌نفس حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند. صدایش ساعت‌ها توی سرم می‌ماند و می‌چرخد و امانم را می‌برد. مستأصل به این فکر می‌کنم که کاش به جای مایع ظرف‌شویی مایع حرف‌شویی اختراع می‌کردند. شاید جهان هم جای به‌تری می‌شد. 

تیر ۰۸، ۱۳۹۲

Her mind steps into emptiness, alone

توی شلوغیِ مهمانی، چیزی گفت که دلم شکست. بعدتر، داشتم ظرف‌ها را می‌شستم که آمد و کنارم ایستاد تا ظرف‌های شسته‌شده را آب بکشد. قهر نبودم، اما سختم بود که به‌ش بگویم دلم می‌خواهد توی آش‌پزخانه تنها باشم. سختم بود که حتی یک کلمه به‌ش بگویم. گذاشتم کنارم بایستد و ظرف‌ها را آب بکشد، جوری که انگار کنارم نایستاده، انگار نیست، انگار هیچ وقت نبوده. 

تیر ۰۷، ۱۳۹۲

The art of losing isn't hard to master

گجتِ گوگل‌ریدرِ صفحه‌ی آی‌گوگلم بالاخره ام‌روز از کار افتاد؛ پیش‌درآمدی بر مرگِ گوگل‌رید‌‌ر. از هم‌آن وقت که گفتند از اول جولای به بعد دیگر خبری از گوگل‌ریدر نیست، دوره افتادم تا یک جانشین خوب برایش پیدا کنم. اُلدریدر را هیچ دوست ندارم. از ریختش خوشم نمی‌آید و به نظرم تقلید رقت‌باری است از گودر (و نه گوگل‌ریدر). به این می‌ماند که لباسِ معشوقِ مرده‌ات را به تنِ دیگری بپوشانی و تازه، لباس به تنش زار هم بزند. نکروفیل که نیستم. حالا توی فیدلی و دیگ‌ریدر و اینوریدر حساب باز کرده‌ام تا ببینم کدامشان بیش‌تر به دلم می‌نشیند. عطای هم‌خوان کردن را هم به لقایش بخشیده‌ام. گو‌پلاس برایم بس است.
از گودر چندتایی دوست خوب برایم مانده‌اند. بعضی‌هایشان را گاهی می‌بینم، بعضی‌هایشان توی حلقه‌ی دوست‌های گوپلاسم نشسته‌اند و یکی دوتا هم هستند که دم به تله‌ی گوپلاس نداده‌اند و هر چند وقت یک‌ بار ای‌میل یا نامه‌ی کاغذی به هم وصلمان می‌کند. دی‌شب به خاطر حال و روز ماندلا غم داشتم. یکی از هم‌‌آن دوست‌های گودریِ حالا آن سرِ دنیا ای‌میل زد و با چهل کلمه حالم را خوب کرد. حالا دارم یک چیزی درباره‌ی ماندلا ترجمه می‌کنم. به‌ش بده‌کار ام.


فکرش را که می‌کنم، می‌بینم از رفتنِ گوگل‌ریدر شکایتی ندارم. من سهم خودم را ازش گرفته‌ام. 

خرداد ۲۹، ۱۳۹۲

چه‌قد حال چشات خوبه

نماینده‌های مجلس لبنان هفده ماه به دوره‌ی کاری مجلس اضافه کرده‌اند. معترضان جمع شده‌اند جلوی مجلس و به ماشین‌های نماینده‌ها گوجه‌فرنگی پرت کرده‌اند. از میان عکس‌هایشان این یکی را خیلی دوست دارم؛ دختره‌ی وسط عکس را که نشانه‌ای از خشم ندارد. اشتیاقِ کودکانه‌ی توی صورتش حالم را خوب می‌کند.


خرداد ۲۶، ۱۳۹۲

تو اگه با من قهری، من که آشتی ام

حالا که حالمان خوش است، کلوچه‌ی کره‌ای بپزیم. سخت نیست.
اولش فر را روشن کنید تا گرم شود. توی سینی فر کاغذ روغنی بیندازید و با روغن مایع چربش کنید. تا فر حسابی گرم شود، نیم پیمانه شکر و 110 گرم کره را با هم‌زن برقی بزنید. چه به‌تر که کره را زودتر از یخچال بیرون بیاورید تا نرم شود. کره و شکر که مخلوط شدند، هم‌زن را خاموش کنید و سرتان را ببرید نزدیک ظرف تا بوی مخلوط کره و شکر حالتان را خوش‌تر کند. حالا یک پیمانه آرد را به شکر و کره اضافه کنید و هم بزنید. بعد نوبت قسمت هیجان‌انگیز کار است. یک‌سوم پیمانه آرد را کم‌کمک به خمیر اضافه کنید و با دست ورز بدهید. بسته به نوع آرد، ممکن است مقدارش فرق کند. آن‌قدر آرد اضافه کنید که خمیرِ نرم و نولوک دیگر به دستتان نچسبد.
چند قاشق شکر بریزید توی یک بشقاب تخت، به اندازه‌ی یک گردوی کوچک از خمیر بردارید، توی دستتان گردش کنید، توی شکر بغلتانید و بگذارید توی سینیِ فر. بعد هم با انگشتتان یک تورفتگیِ ظریف وسط گلوله درست کنید. این‌طوری، موقع پخت وسط کلوچه‌ها قلمبه نمی‌شود. بین هر دو گلوله هم پنج سانتی‌متر فاصله بگذارید. کلوچه‌ها را که توی سینی چیدید، دمای فر را روی 180 درجه‌ی سانتی‌گراد تنظیم کنید و سینی را بگذارید توی فر. ده تا دوازده دقیقه بعد، وقتی رنگ حاشیه‌ی کلوچه‌ها بفهمی نفهمی تیره‌تر شد و بوی کلوچه‌ی داغ خانه را پر کرد، سینی را از فر بیرون بیاورید، اما به کلوچه‌ها دست نزنید. بگذارید خوب سرد شوند. بعد از کاغذ مومی توی سینی جدایشان کنید و توی ظرف بچینید.
بعضی‌ها به کلوچه‌ی کره‌ای چیزهایی مثل دارچین و زنجبیل یا مغز پسته هم اضافه می‌کنند. از من می‌پرسید، کلوچه‌ی کره‌ای مینیمال است؛ ماکسیمالیستی رفتار نکنید.

چندتا از کلوچه‌ها را هم بگذارید توی یک ظرف قشنگ، بردارید ببرید برای دوستی، هم‌سایه‌ای، فامیلی که به روحانی رأی نداده یا اصلا رأی نداده. دور هم کلوچه‌ی کره‌ای و چای بخورید و توی حالِ خوشتان شریکشان کنید. چهار سال تلخی بس است. بس نیست؟

خرداد ۲۴، ۱۳۹۲

Man starts over again everyday, in spite of all he knows

سال 2008، گرماگرمِ انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا، ژوزه ساراماگو توی وب‌لاگش درباره‌ی مک‌کین نوشت که راهب، به لباس، راهب نمی‌شود، اما یونیفرم همیشه ژنرال می‌سازد. (نقل به مضمون، البته.)


دارم یک چیزِ بی‌ربط به انتخابات می‌‌نویسم و این یادم آمد. 

اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۲

چون برگردانِ شادِ ترانه‌ای کوچک


دو سه هفته پیش داشتم توی گل‌دان‌های بالکن سبزی خوردن می‌کاشتم. توی یک سبد پلاستیکی هم روزنامه انداخته بودم و بسته‌های بذر و خرده‌ریزهای دیگر را روی روزنامه گذاشته بودم که ولو نشوند. کارم که تمام شد، بسته‌های بذر را برگرداندم توی کمد انباری، اما سبد را هم‌آن‌جا فراموش کردم. دو روز بعد که رفتم توی بالکن، دیدم یک کبوتر توی سبد لانه ساخته و دوتا تخم گذاشته. از آن به بعد، هر بار کاری توی بالکن داشتم، پاورچین پاورچین رفتم و برگشتم که نترسد و خودش را از ترس آواره نکند. روزهای آخر البته فهمیده بود کاری به‌ش ندارم و بی‌خیال سر جایش می‌نشست.
ام‌روز که رفتم به گل‌دان‌ها آب بدهم، دیدم دوتا جوجه‌ی نرم و نولوکِ کوچولو نشسته‌اند توی سبد. دلم همه‌ش دارد غنج می‌رود.






اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۲

Please don’t misunderstand: We still suffer, but we are happy


از برنامه عقب بودم. صبحِ زود، صبحانه‌خورده و نخورده، آمدم که کار را به یک جایی برسانم. نفهمیدم چه‌طور گذشت تا هم‌این نیم ساعت پیش که تعمیرکارِ آب‌گرم‌کن آمد و مجبور شدم از پشت میز بلند شوم. در عوض، حسابی کار کردم و خیلی راضی ام حالا. جایزه‌ام به خودم این است که یا بروم «حوض نقاشی» ببینم یا بروم جعفری و گشنیز و نعناع بخرم و شب تبوله درست کنم و شاد باشم.
یک هواپیمایی هم هست که فردا ساعت 8:25 دقیقه‌ی صبح از فرودگاه می‌پرد. ازش متنفر ام، اما امیدوار ام سالم به استانبول برسد. 

فروردین ۲۸، ۱۳۹۲

What doesn't kill you Just doesn't kill you


دم غروب می‌خواستم فایل را بفرستم و بساط کار روز را جمع کنم. و البته که فایل ده مگی هم‌آن‌جا نشسته بود و خیال رفتن نداشت. امیدوار به معجزه‌ی اتچ شدن فایل، داشتم سایت‌های خبری را بالا پایین می‌کردم. جایی تیتر زده بودند که اسمشو نبر «به غا رفت». مغزم حتی تعجب نکرد که توی يک سایت خبری هم‌چه جمله‌ای نوشته‌اند. به نظرم، مغزم فکر می‌کند منطقی و منصفانه است که بعد از این همه به غا رفتنِ ما بالاخره آن‌ها هم یک جای قصه به غا بروند. بعد رفتم خود خبر را بخوانم که ببینم اسمشو نبر دقیق چه‌طور به غا رفته. دیدم به غا نرفته، به غنا رفته.
من؟ من هنوز دارم فایل ده مگی اتچ می‌کنم. 

فروردین ۱۹، ۱۳۹۲

I'm the hero of the story, don't need to be saved


عکس‌ها را برایم فرستاده. دخترِ سرخوشِ توی عکس‌هایش را دوست دارم. خودم را، آن جور که دوربینش نشان داده، دوست دارم؛ آن جور که چشم‌هام می‌خندند، دست‌هام می‌خندند و بدنم می‌خندد؛ آن جور که خوب ام و آشتی ام. 

فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

از آدم‌ها - 7


خودش را مغبون می‌بیند. روایتش از خودش این است. حقّش را خورده‌اند، به‌ش نارو زده‌اند، سرش کلاه گذاشته‌اند. همه. همیشه. پاش که بیفتد، احساس بازنده بودن به‌ش حق می‌دهد دودوزه‌بازی‌های خودش را داشته باشد؛ انتقام‌های کوچک. زبانش نیش‌دار و گزنده است. اشتیاقش به تلافی جایی برای شفقت نمی‌گذارد. هر جا که می‌تواند، با هر که می‌تواند، نامهربان است. زخمی است و به خودش حق می‌دهد زخم بزند. دیدنش، هر بار، رقّت‌انگیز است.  

اسفند ۲۵، ۱۳۹۱

I'd a terrible broken heart






Normal, from now on


گذارش افتاده به فلیکر من. فوتوستریم را زیر و رو کرده و بعد ای‌میل بلندبالایی زده تا آخرش بگوید You’re a nice normal gal that likes very nice things. اسم ایران را که توی پروفایل دیده، انتظار هر چیزی را داشته جز A nice normal gal. خنده‌م می‌گیرد. بالاخره، تاجِ نرمال بودن روی سرم نشسته. 

اسفند ۲۰، ۱۳۹۱

Dearest, although everything has happened, nothing has happened


روز را با این ویدیو و قصه‌اش شروع کردم. کیانا گذاشته بودش توی پلاس. قلبم منفجر شد. دارد منفجر می‌شود هنوز. آن لحظه‌ای که آبراموویچ می‌بیندش، آن جور که چشم‌هایش پر می‌شوند، آن جور که طاقت می‌آورند و نگاه می‌کنند و نگاه می‌کنند، این‌ها قلبم را تکه‌تکه می‌کنند. خوش‌حال ام که قلبم را هنوز این‌ جور چیزها تکه‌تکه می‌کنند. عجیب است؟

اسفند ۱۸، ۱۳۹۱

And I have made it this far as I said I would

رفتم کتا‌ب‌های عیدم را از آقای کتاب‌فروش گرفتم. عینکم را هم دادم به عینک‌سازیِ بغل که پیچ شل‌شده را سفت کند. گفت ده دقیقه بعد بروم بگیرمش. کتاب‌ها را گذاشتم توی ماشین و توی مغازه‌های هم‌سایه سرک کشیدم. دوتا دامنِ نازنین پیدا کردم برای خودم. یکی سیاه و یکی هم چهارخانه‌ی کرم و قهوه‌ای. ام‌سال دل‌داده‌ی دامن بودم. اگر کسی سی سال بعد ازم بپرسد پاییز و زمستان 91 را چه‌طور تاب آوردی، توی دوربین نگاه می‌کنم، آه می‌کشم، می‌گویم دامن مادر جان، دامن. دامن و گوش‌واره. 



اسفند ۰۹، ۱۳۹۱

از آدم‌ها ـ 6


برای من نوشته که «همه‌ش یاد چشمات می‌افتم وقتی به‌ت فکر می‌کنم. حالشون، هاله‌ی حزن توشون». بلند می‌شوم می‌روم کنار پنجره. آفتاب دارد خودش را جمع می‌کند از روی شهر. کنار پنجره، فکر می‌کنم به ‌آدم‌هایی که بلد هستند پسِ پسِ پسِ خنده‌هات، آن چیزی که پنهانش می‌کنی از دیگران، را ‌ببینند و با هاله‌ی حزنت راه بیایند. آدم‌هایی که بودنشان خوب است،‌ روشن است، نرم است، صبحِ آفتابیِ بعد از شبِ بارانی است. 

اسفند ۰۵، ۱۳۹۱

یک چراغ ساده نمی‌بینم


دور دور کم‌مایه‌ها و کج‌فهم‌هاست. هر چه کج‌و‌کوله‌تر، عزیزتر. صبح یک چیزی شنیده‌ام که تعجبم بند نمی‌آید. هی وسط کار، سه خط یک بار، می‌گویم اُه، اُه، اُه، اُه. مخ‌درد می‌گیرم هر سه خط یک بار. 

اسفند ۰۳، ۱۳۹۱

She never stumbles; she got no place to fall


صبح، با جمله‌ها کشتی می‌گرفتم. نه. کشتی گرفتن نبود. فکر می‌کنم شبیه هم‌آن حرکت هایملیخ بود. یک چیزی توی گلوی متن گیر کرده بود. همه‌ی نشانه‌هایش را هم داشت. اول نمی‌توانست حرف بزند،‌ بعد رنگش عوض شد و آخر کار افتاد روی زمین. بله. کاری که کردم هم‌این بود. از پشت بغلش کردم و محکم مشت زدم زیر جناق سینه‌اش. راه نفسش باز شد و حرف زد. الان خیلی راضی ام. احساس قهرمانی می‌کنم حتی.
سر شب رفتم سراغ هارد چاقه که ازش فیلم بکشم بیرون. چیزی که بازی‌خراب‌کن نباشد. بدیش این است که خدای کشف فیلم‌های گریه‌دار ام. و می‌دانید؟ آدم نمی‌تواند همه‌ش گریه کند. یک جایی باید برود یک فین گنده بکند، شکلات بخورد و خودش را محکم بغل کند، تا حمله‌ی بعدیِ گریه. آخرش نشستم Silver Linings Playbook دیدم. الان، ام‌شب، فکر می‌کنم که خوب بود. چون دختره به‌دل بود، همه چیز خوش و نرم و نولوک تمام شد، رابرت دنیرو و رقص داشت و گریه‌ام را در نیاورد. ام‌شب ‌معیارم برای فیلم خوب هم‌این‌ها بود.  

بهمن ۲۷، ۱۳۹۱

عجبتُ منك و منّي


فصل به که می‌رسد، دو سه کیلو به بخر. بشورشان. به‌ها را ورقه ورقه کن. روی یک پارچه‌ی تمیز، یک گوشه‌ی آفتاب‌گیر خانه، بچینشان تا خشک شوند. یادت باشد دو سه ساعت بعد برگه‌ها را زیر و رو کنی تا به پارچه نچسبند. بعد بریزشان توی ظرف دربسته و بگذارشان توی یخ‌چال.
عصر جمعه‌ای که خالی و تنهایی، کتری را بگذار روی اجاق. تا آب جوش بیاید، چند برگه‌ به و دو سه تکه چوب دارچین و چند دانه هل و یکی دوتا میخک بریز توی قوری. حالا چند دقیقه صبر کن تا دم بکشد، آن‌ قدری که بوی به و دارچین و هل و میخک آش‌پزخانه را پر کند. بعد بریزش توی یک لیوان بزرگ بلور. حواست به رنگ طلاییش هم باشد. لیوانت را ببر جایی که آسمان را هم ببینی. صدای این را هم بلند کن. و به‌‌ دل‌تنگیت فکر نکن. فکر نکن. فکر کنی، بغضت می‌ترکد.

بهمن ۱۸، ۱۳۹۱

و مشى الخوفُ بي و مشيت بهِ حافياً


اولین بار توی «كأنها نائمه»ی الیاس خوری درباره‌اش خواندم. اسم کلیسا را گذاشته‌اند کلیسای «سيدة الرجفة». انگلیسی‌زبان‌ها به‌ش می‌گویند کلیسای Our Lady of the fright یا Mary's fear. من اما اسم عربیش را دوست‌تر دارم: سيدة الرجفة، بانوی لرز. قصه می‌گوید وقتی مسیح را از کنیسه‌ی ناصره راندند و خواستند از کوه پرتش کنند، مریم این‌جا ایستاده بود و لرزید،‌ از وحشت لرزید. حالا از کلیسا فقط ویرانه‌ مانده.
بعضی روزها مدام به هم‌این فکر می‌کنم. به لرزیدن از وحشت، به ویرانه‌ای که مانده.

بهمن ۱۳، ۱۳۹۱

بطّل الكلام يقدر يمحي الألم


آفتاب بالا آمده بود. مامان و بابا خواب بودند. جاده انگار فقط مال ما بود. پام روی پدال گاز بود و با این می‌خواندم. بابا بیدار شد. گفت: یواش‌تر، می‌گیرنتا. بعد دوباره چشم‌هاش را بست. فکر کردم چه خوب که عینک آفتابی بلد است چشم‌های تر آدم را پنهان کند. چه خوب. 

بهمن ۱۱، ۱۳۹۱

یه دل می‌گه برم برم، یه دلم می‌گه نرم نرم، طاقت نداره دلم دلم، بی تو چه کنم؟


دو راه دارم. می‌توانم فردا بروم مهمانی و انتحاری برقصم. خیلی دلم برای این جور رقصیدن تنگ شده و آدم‌های مهمانی را هم ــ‌هِی، یک جورهایی می‌شود گفت‌ــ دوست دارم. می‌دانم که زیاد می‌خندیم و می‌رقصیم و می‌خوریم و شور همه چیز را در می‌آوریم. راه دوم این است که بی‌خیال مهمانی شوم، صبحِ سحر بزنیم به جاده و تا اصفهان برویم و عصر بقیه را بپیچانم و بروم با نقش جهان و زاینده‌رود چاق‌سلامتی کنم و عکس بگیرم. این یکی را هم خیلی می‌خواهم و می‌دانم اگر نروم حالا حالاها دوباره فرصتش پیش نمی‌آید. حالا البته راه سومی هم به نظرم رسید، این که هیچ جا نروم و مثل هر روز بچسبم به کار. اما این را نمی‌خواهم. پس فعلا هم‌آن دو راه. اولی رقص و بگو و بخند و فراموشی دارد و دومی جاده و عکس و خلوت و اصفهان. دومی احتمالا دل‌تنگ‌ترم هم می‌کند، اما مطمئن نیستم اولی بلایی سرم نیاورد. منظورم این است که تضمینی نیست دل آدم وسط رقصیدن چلانده نشود و گِزگِز نکند. دارم یک چیزی درباره‌ی اسرائیل می‌نویسم و وسط کار به این‌ها فکر می‌کنم. 

بهمن ۰۸، ۱۳۹۱

Tightened my belt around my hips where your hands were missing


صبا گفت: چه دختر صبوری هستی. تند تند بند را روی صورتم می‌گذاشت و برمی‌داشت و چند دقیقه یک بار می‌گفت: چه دختر صبوری هستی. چشم‌هایم را بسته بودم و فکر می‌کردم کاش صبور نبودم. کاش داد می‌زدم و داد می‌زدم و داد می‌زدم. آن وقت لابد به‌تر بود. به‌تر بود؟ نمی‌دانم. استخوان‌های صورتم درد می‌کنند.

بهمن ۰۳، ۱۳۹۱

There's a shark in the pool and a witch in the tree


سه چهار ساله بودم که دست مامان با بخار زودپز سوخت. عمه چند روزی آمد و پیش ما ماند و البته که به ما خیلی خوش گذشت، ولی ترس من از زودپز ماند. ده یازده سال پیش که درست و حسابی پام به آش‌پزخانه باز شد، اولین چیزی که از آش‌پزخانه بیرون انداختم زودپز بود. فکر می‌کنم زودپز موجود بی‌خود و نکبتی است. آدم یا این قدر وقت دارد که سر فرصت غذا بپزد و بگذارد غذا درست و حسابی کم‌کم‌ جا بیفتد که خب، دیگر چه نیازی به زودپز، یا وقت ندارد و چیزی می‌پزد که لازم نباشد برای پختنش به تراکم بخار داغ متوسل شود. توی این سال‌ها ترکیب ترس از زودپز و عجله داشتن باعث شده هزار و یک غذای جدید یاد بگیرم و اختراع کنم. هم‌‌آن ده یازده سال پیش هم از مشهد یک دیزی سنگی خریدم که وزنش یک‌پنجم خودم است و هر بار خواسته‌ام آب‌گوشت بپزم همه‌ی دست‌اندرکاران را با هم ریخته‌ام توش و گذاشته‌ام خوش‌خوشان قل‌ بزنند. زودپز بی زودپز.
سه هفته پیش، دخترداییه ‌رفت آن ور اقیانوس‌ها و میان همه‌ی خرت و پرت‌هایی که داشت بین دوست و آشنا توزیع می‌کرد زودپزش را داد به من، چون به نظرش «آدم‌ باید با ترس‌هایش مواجه شود». نمی‌دانم تخم لق مواجهه با ترس را کدام تیر غیب خورده‌ای کاشته. آدم وقتی می‌ترسد، می‌ترسد دیگر. حالا هی بیا مواجه شو، هی بیا مواجه کن. خلاصه که دخترداییه زودپز «چهارصدهزار تومانیِ خیلی خیلی استاندارد»ش را داد به من. (واقعا آدم‌ها چهارصدهزار تومان پول می‌دهند تا هم‌چه کراهت متمرکزِ دهشت‌ناکی را بگذارند توی آش‌پزخانه‌، جلوی چشمشان؟) اولش فکر کردم شاید امتحانش کنم، اما هی هر چه می‌گذرد، بیش‌تر ازش می‌ترسم. یک هیولایی است که نشسته توی آش‌پزخانه. می‌خواهم بدهمش به کسی که از زودپز نترسد،‌ اما بعد فکر می‌کنم اگر هم‌این موجود «خیلی خیلی استاندارد» کار دست آن آدم بدهد چی؟ ام‌شب فکر کردم ببرمش توی انباری، یادم آمد لامپ انباری سوخته و توی تاریکی نمی‌شود وسط آن همه خرده ریز جایی برایش پیدا کنم. گذاشتمش روی میز تا فردا صبح.
حالا رفتم قرصم را بخورم، دیدم نشسته هم‌آن‌جا. کریه، ترس‌ناک، محزون. به نظرم زودپز بودن هم چیز غم‌انگیزی است. 

بهمن ۰۱، ۱۳۹۱

Your absence is inconspicuous; nobody can tell what I lack


خوبی هم‌سایه‌ی فضولِ همیشه پشت پنجره ایستاده این است که هیچ نامه و بسته‌‌ای سرگردان نمی‌شود. ام‌شب که داشتم از پله‌ها می‌آمدم بالا، خانم هم‌سایه سرش را از لای در آورد بیرون که بگوید پیک یک بسته برایم آورده و چون خانه نبوده‌ایم او بسته را تحویل گرفته. بعد ده دقیقه تعارف کرد که بروم تو و با هم چای بخوریم و من هم ده دقیقه توضیح دادم که نه، خسته‌ ام و باید یک فکری برای شام بکنم. دست آخر بسته را داد دستم. بقیه‌ی پله‌ها را سه تا یکی بالا آمدم تا بسته را باز کنم و ببینم کی چی فرستاده. حدس می‌زدم کار سارا باشد، چون توی دور و بری‌های من فقط سارا این طور بی‌هوا و بی‌خبر و توکلت‌ـ‌علی‌ـ‌الله‌‌ است، فقط سارا موقع فرستادن بسته فکر نمی‌کند که شاید خانه نباشیم یا شاید دیگر این‌جا زندگی نکنیم یا هر شاید دیگری و فقط سارا قبلش تلفن نمی‌کند. کار سارا نبود. کار آدم دیگری بود که دلم نمی‌خواست کار او باشد. سخت است بگویم چرا دلم نمی‌خواست. فکر می‌کنم باید بسته را به‌ش برگردانم و توضیح بدهم. خدا می‌داند چه‌قدر از توضیح دادن این جور چیزها فراری ام.
بسته را گذاشتم کنج اتاق و رفتم دوش گرفتم و بعد برای فردا که باید مثل همه‌ی دوشنبه‌ها بروم توی پوست معلمی دامن آماده کردم و رفتم از توی یخ‌چال به برداشتم، چون قرص و محکم عقیده دارم که دوش گرفتن حالم را به‌تر می‌کند و دامن حالم را به‌تر می‌کند و بوی به حالم را به‌تر می‌کند. 

دی ۲۲، ۱۳۹۱

حالم حال ثانیه‌ی 48






It's, oh, so quiet,
 shh,shh
It's, oh, so still,
 shh,shh
You're all alone,
 shh, shh
And so peaceful until...

دی ۱۹، ۱۳۹۱

The window's open now and the winter settles in


سبک و سیاق کار کردنِ این روزهایم را دوست دارم. روزم شلوغ است و مال خودم است، لیوانم تند تند پر و خالی می‌شود و با همه‌ی دنیا آشتی ام. شب؛ شب ماجرای دیگری است.