دی ۰۲، ۱۳۹۱

How horrible it is, how little there is to say about how horrible it is


دل‌شکسته بیدار شده‌ام. دلم می‌خواست کار هورمون‌ها باشد، اما نیست. دل‌شکسته بیدار شده‌ام و گریه‌ام بند نمی‌آید. چند روز پیش به نگار گفتم کاش می‌شد کاری کنی که دو سه نفری وب‌لاگت را نخوانند. الان هنوز هم‌آن‌جور فکر می‌کنم، اما دل‌شکسته‌تر از آن ام که برایم مهم باشد. یک روزهایی هستند که خیلی سخت می‌گذرند، خیلی سخت می‌گذرانمشان. فکر می‌کنم که شاید زیادی خواستمش. شاید حق نداشتم آن طور بخواهمش.