آبان ۰۲، ۱۳۹۱

Your absence has gone through me like thread through a needle


داشتم کار می‌کردم و کسی انگار توی سرم آنا آخماتووا می‌خواند: «سبک‌پا قدم نهادم به دوستی پنهان با مردی...» کلمه‌ها جفت و جور نمی‌شدند. رفتم کنار پنجره که باد سرد هوایش را بپراند از سرم. نمی‌دانم چی شد که بغضم ترکید. از حس دی‌شبم ترسیدم. ترسیدم چون قرار نبود این‌جوری باشد، که این‌طور ریشه بدواند توی همه‌چیز و من هر ثانیه دل‌مشغولش باشم. دوست داشتنش نفسم را می‌گیرد.

۲ نظر:

  1. سبک‌پا قدم نهادم به دوستی پنهان با مردی...
    این شعر کجاست؟ کجا می شه همۀ شعر رو خوند؟
    متشکرم.

    پاسخحذف
  2. سبک‌پا قدم نهادم
    به دوستی پنهان با مردی
    بلندقامت و سیاه‌چشم هم‌چو عقابی جوان
    چنان‌چون که بیش از حلول پاییز به گلستانی پای نهاده باشی
    آخرین رزها به شکوفه بودند
    و ماه زلال
    بر ابرهای پرپشت خاکستری خفته بود.

    ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد، «تو مشغول مردنت بودی»

    پاسخحذف