آبان ۰۶، ۱۳۹۱

لكن سماءك ممطرة و طريقك مسدود مسدود


از آسمان غم می‌بارید. غم توی قلبم کوه می‌شد. هر ثانیه بزرگ‌تر از ثانیه‌ی پیش. نمی‌خواستم گریه کنم. اگر شروع می‌کردم، تمام نمی‌شد. سخت چسبیده بودم به کار. می‌ترسیدم تکان بخورم و بیفتم ته دره. غروب، آفتاب از پشت ابرها تابیده بود روی جرثقیل بزرگ دور. نارنجی پخش شده بود توی هوا. کوه توی قلبم بزرگ‌تر شد. عجیب نیست که چیزهای قشنگ آدم را غم‌گین‌تر می‌کنند؟ 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر