آبان ۰۱، ۱۳۹۱

و أجیب منك انت طفلك انت مثلك انت؛ علی بالي حبیبي

از شلوغی دوشنبه‌هایم برمی‌گشتم. توی خیابان، روی پل، فکر کردم باید دیوانگی کنم و بچه‌دار شوم. از همه‌چیز گذشته، هیچ مردی را این‌طور بی‌امان و وحشی و بی‌ حساب و کتاب دوست نداشته‌ام و هیچ تصویری مثل مادر بچه‌ی این مرد بودن به قلبم چنگ نمی‌زند. تصویر بچه‌ای که توی تنم، زیر پوستم، جان می‌گیرد و ادامه‌ی او است، بسطِ بودنش. گاهی فکر می‌کنم حق دارم از دنیا این را بخواهم. خودخواه، وحشت‌ناک خودخواه، فکر می‌کنم که حق دارم.

۲ نظر:

  1. گفتم بگویم ات که من هم دقیقاً چنین حسی دارم. سخت در تلاشم تا مقابله کنم اما سر و ته ماجرای من هم همین است.

    پاسخحذف
  2. آی می فهمت
    آی که می فهممت ..

    پاسخحذف