مهر ۱۵، ۱۳۹۱

آن‌گاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت


ام‌شب دوباره گذارم افتاده به «آیه‌های زمینی» فروغ. یک لحن غریبی دارد که آدم را می‌ترساند. یک جور پیش‌گویی که جلوی چشم‌هات جان می‌گیرد و پشتت را می‌لرزاند. پیش‌گویی نیست حتی، حال‌گویی است و هم‌این دردش را بیش‌تر می‌کند. نمی‌دانم چرا، اما دلم می‌خواهد کسی برایم بخواندش. شنیدنش را، با همه‌ی ناامیدیِ وحشت‌ناکش، دوست دارم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر