آبان ۰۶، ۱۳۹۱

لكن سماءك ممطرة و طريقك مسدود مسدود


از آسمان غم می‌بارید. غم توی قلبم کوه می‌شد. هر ثانیه بزرگ‌تر از ثانیه‌ی پیش. نمی‌خواستم گریه کنم. اگر شروع می‌کردم، تمام نمی‌شد. سخت چسبیده بودم به کار. می‌ترسیدم تکان بخورم و بیفتم ته دره. غروب، آفتاب از پشت ابرها تابیده بود روی جرثقیل بزرگ دور. نارنجی پخش شده بود توی هوا. کوه توی قلبم بزرگ‌تر شد. عجیب نیست که چیزهای قشنگ آدم را غم‌گین‌تر می‌کنند؟ 

آبان ۰۲، ۱۳۹۱

Your absence has gone through me like thread through a needle


داشتم کار می‌کردم و کسی انگار توی سرم آنا آخماتووا می‌خواند: «سبک‌پا قدم نهادم به دوستی پنهان با مردی...» کلمه‌ها جفت و جور نمی‌شدند. رفتم کنار پنجره که باد سرد هوایش را بپراند از سرم. نمی‌دانم چی شد که بغضم ترکید. از حس دی‌شبم ترسیدم. ترسیدم چون قرار نبود این‌جوری باشد، که این‌طور ریشه بدواند توی همه‌چیز و من هر ثانیه دل‌مشغولش باشم. دوست داشتنش نفسم را می‌گیرد.

آبان ۰۱، ۱۳۹۱

و أجیب منك انت طفلك انت مثلك انت؛ علی بالي حبیبي

از شلوغی دوشنبه‌هایم برمی‌گشتم. توی خیابان، روی پل، فکر کردم باید دیوانگی کنم و بچه‌دار شوم. از همه‌چیز گذشته، هیچ مردی را این‌طور بی‌امان و وحشی و بی‌ حساب و کتاب دوست نداشته‌ام و هیچ تصویری مثل مادر بچه‌ی این مرد بودن به قلبم چنگ نمی‌زند. تصویر بچه‌ای که توی تنم، زیر پوستم، جان می‌گیرد و ادامه‌ی او است، بسطِ بودنش. گاهی فکر می‌کنم حق دارم از دنیا این را بخواهم. خودخواه، وحشت‌ناک خودخواه، فکر می‌کنم که حق دارم.

مهر ۱۵، ۱۳۹۱

آن‌گاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت


ام‌شب دوباره گذارم افتاده به «آیه‌های زمینی» فروغ. یک لحن غریبی دارد که آدم را می‌ترساند. یک جور پیش‌گویی که جلوی چشم‌هات جان می‌گیرد و پشتت را می‌لرزاند. پیش‌گویی نیست حتی، حال‌گویی است و هم‌این دردش را بیش‌تر می‌کند. نمی‌دانم چرا، اما دلم می‌خواهد کسی برایم بخواندش. شنیدنش را، با همه‌ی ناامیدیِ وحشت‌ناکش، دوست دارم. 

مهر ۱۴، ۱۳۹۱

از آدم‌ها ـ 5


به نظرش برای هر کار فقط و فقط یک راه درست وجود دارد. قارچ را حتما باید ورقه‌ای خرد کنی، به گل‌دان‌ها باید صبح آب بدهی، سر ساعت هشت باید شام بخوری، دخترها باید درست بعد از گرفتن لیسانس ــ‌نه‌ زودتر و نه دیرتر‌ــ‌ ازدواج کنند و پسرها بعد از بیست و پنج سالگی، تعداد گل‌هایی که به کسی می‌دهی باید فرد باشد، قبل از نیمه‌شب باید بخوابی، نباید درازکشیده کتاب بخوانی. اگر جور دیگری باشی، تمدن بشری به غا می‌رود و برنمی‌گردد. ‌من که ازدواج نکرده‌ام، حسین که پیش از بیست و پنج سالگی ازدواج کرده،‌ آرش که برای دکترا رفته چین، ناجی که عاشق یک زن بیوه شده، کیمیا که پریودش ده روز طول می‌کشد نه هفت روز، مامان که گاهی توی قرمه‌سبزی لوبیا چشم‌بلبلی می‌ریزد و عمو مهدی که قارچ‌ را مکعبی خرد می‌کند‌، نشانه‌های زوال جهان ایم. یک مشت کج و کوله‌ی بی‌خیال. یک مشت انحراف از معیار. 

مهر ۱۱، ۱۳۹۱

I trespass stupidly, let be, let be


بعضی ریزه‌کاری‌ها کار یک غول بوده. در مقیاس غولی. مطمئن ام. مثلا باید روی پنجه بایستم و این قدر کش بیایم که نوک انگشت‌هام برسد به طبقه‌ی پایینِ کابینت‌های ردیف بالا. طبقه‌ی بالا که یوتوپیاست لامصب. به‌ش فکر هم نمی‌کنم. رحم الله امرء عرف حده فوقف عنده.
بدتر از همه چشمی در است. روی پنجه ایستادن و کش آمدن هم دردی دوا نمی‌کند. هیچ وقت آدم پشت در را نمی‌بینم. حالا سنتم این است که اگر منتظر کسی نباشم در را باز نمی‌کنم. طرف دو سه بار زنگ می‌زند و بعد بالاخره می‌رود. چه صنمی با آن ور در دارم اصلا؟