شهریور ۱۱، ۱۳۹۱

You make me crazier, crazier, crazier


گاهی می‌ترسم، وحشت می‌کنم. شب‌ها بیش‌تر. توی تخت پهلو به پهلو می‌شوم وفکر می‌کنم دارم با زندگیم چه غلطی می‌کنم؟ خوابم نمی‌برد. تمام شب پاهام روی زغال داغ اند. خیال می‌کنم اگر خواهر داشتم لابد به‌تر بود؛ درباره‌ی خرت و پرت‌هایی که باید بخرم و رنگ پرده با هم حرف می‌زدیم و ترس از یادم می‌رفت. روزها مطمئن و خوش‌بین ام. نمی‌دانم چرا، اما دلم قرص است، مثل تین‌ایجرها تیلر سویفت گوش می‌کنم و غذاهای رنگارنگ می‌پزم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر