شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

How totally under-theorized is breathing


نشسته‌ام وسط اتاق، روی زمین. گیره‌های پرده را وصل می‌کنم. آفتاب خزیده توی اتاق. آفتاب آخرهای تابستان، نرم، ولو، خواب‌زده. ساختمان هم‌سایه را دارند خراب می‌کنند، کم‌کم. صدای ریختنش را می‌شنوم. با خودم فکر می‌کنم طفلک، عذابش طولانی شده. ام‌روز صدا کم‌تر از دو سه روز پیش است. به گمانم نفس‌های آخرش را می‌کشد. دست‌هام تند تند گیره‌ها را به نوار پرده وصل می‌کنند. از این کار خوشم می‌آید؛ از این لحظه که این‌جا، توی روشنی آفتاب، نشسته‌ام و قلبم دارد تی‌تاتی‌ تی‌تاتی می‌کند، گیرم که همه‌ی دنیا فرو بریزد.

۱ نظر: