مهر ۰۵، ۱۳۹۱

داشت در بغض طلایی‌رنگش می‌ترکید


توی مترو، بچه گریه می‌کرد. زن نمی‌توانست آرامش کند. می‌گفت بچه خواب بوده و حالا که بیدار شده آرام نمی‌گیرد. به سکسکه افتاده بود. حرف زدم باش. هق‌هق می‌کرد و جواب سوال‌هام را می‌داد. وسط حرف‌هاش گفت از بس گریه کرده گلویش دارد پاره می‌شود. گفتم گریه نکن خب. گفت نمی‌شه خاله [هق هق هق] باید گریه کنم تا گریه‌م تموم شه. قلبم داشت از خواستنش منفجر می‌شد.
بعدتر، روی پل عابر پیاده ایستادم تا بزرگ‌راه را تماشا کنم. سمت چپ، صف ماشین‌ها بود و چراغ‌های زرد و قرمزشان. سمت راست، می‌شد ماه را دید. به نظرم ماه برای این دنیا زیادی قشنگ است. زیادی مهربان است با دنیا و هیچ‌کس حواسش نیست. آدم دلش می‌گیرد. 

۱ نظر:

  1. "هی برو ماه، ماه، ماه
    کولی‌ها اگر سر رسند
    از دلت انگشتر و پاچین می‌سازند"

    پاسخحذف