مهر ۰۷، ۱۳۹۱

از آدم‌ها ـ 4


بعد از شام، همه رفتیم توی باغ. ما جوان‌ترها ایستادیم زیر درخت بید مجنون به حرف زدن. جمیله خانم آمد و گفت که خواهرشوهر مرحومش می‌گفته اگر بید مجنون بکاری، دربه‌در می‌شوی. جمیله خانم لهجه‌ی مشهدی دارد. انگار که نسخه‌ی مشهدی بی‌بی مجید. من دلم غنج می‌رود برای حرف زدنش. 
با هم قدم زدیم تا ته باغ و برگشتیم. موقع خداحافظی یک‌باره ترسیدم بار آخر باشد که می‌بینمش. پرسیدم می‌شود بغلش کنم؟ گفت: پس خدا این بغلو چرا به من داده دختر جان؟ 
جواب از این قشنگ‌تر شنیده بودید؟ 

مهر ۰۵، ۱۳۹۱

داشت در بغض طلایی‌رنگش می‌ترکید


توی مترو، بچه گریه می‌کرد. زن نمی‌توانست آرامش کند. می‌گفت بچه خواب بوده و حالا که بیدار شده آرام نمی‌گیرد. به سکسکه افتاده بود. حرف زدم باش. هق‌هق می‌کرد و جواب سوال‌هام را می‌داد. وسط حرف‌هاش گفت از بس گریه کرده گلویش دارد پاره می‌شود. گفتم گریه نکن خب. گفت نمی‌شه خاله [هق هق هق] باید گریه کنم تا گریه‌م تموم شه. قلبم داشت از خواستنش منفجر می‌شد.
بعدتر، روی پل عابر پیاده ایستادم تا بزرگ‌راه را تماشا کنم. سمت چپ، صف ماشین‌ها بود و چراغ‌های زرد و قرمزشان. سمت راست، می‌شد ماه را دید. به نظرم ماه برای این دنیا زیادی قشنگ است. زیادی مهربان است با دنیا و هیچ‌کس حواسش نیست. آدم دلش می‌گیرد. 

مهر ۰۳، ۱۳۹۱

I cried over beautiful things knowing no beautiful thing lasts


ام‌روز دل‌تنگ ام. خیلی بد است که دلم این قدر زود زود تنگ می‌شود، که این قدر کوچک است. چای و قهوه دل‌تنگ‌ترم می‌کرد. از این دم‌نوش‌های گیاهی مخلوط درست کردم، سنبل‌الطیب و چای کوهی و اسطوخودوس و لیمو و رازیانه و نعنا فلفلی. نمی‌دانم چرا غم‌گین‌ترم کرد. الان همه‌چیز به نظرم غم‌انگیز است. یک دم‌نوش لیمو هم دارم که نمی‌خواهم ام‌روز امتحانش کنم. می‌ترسم به گریه‌ام بیاندازد، ایمانم به لیمو هم از دست برود. 

شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

How totally under-theorized is breathing


نشسته‌ام وسط اتاق، روی زمین. گیره‌های پرده را وصل می‌کنم. آفتاب خزیده توی اتاق. آفتاب آخرهای تابستان، نرم، ولو، خواب‌زده. ساختمان هم‌سایه را دارند خراب می‌کنند، کم‌کم. صدای ریختنش را می‌شنوم. با خودم فکر می‌کنم طفلک، عذابش طولانی شده. ام‌روز صدا کم‌تر از دو سه روز پیش است. به گمانم نفس‌های آخرش را می‌کشد. دست‌هام تند تند گیره‌ها را به نوار پرده وصل می‌کنند. از این کار خوشم می‌آید؛ از این لحظه که این‌جا، توی روشنی آفتاب، نشسته‌ام و قلبم دارد تی‌تاتی‌ تی‌تاتی می‌کند، گیرم که همه‌ی دنیا فرو بریزد.

شهریور ۱۱، ۱۳۹۱

You make me crazier, crazier, crazier


گاهی می‌ترسم، وحشت می‌کنم. شب‌ها بیش‌تر. توی تخت پهلو به پهلو می‌شوم وفکر می‌کنم دارم با زندگیم چه غلطی می‌کنم؟ خوابم نمی‌برد. تمام شب پاهام روی زغال داغ اند. خیال می‌کنم اگر خواهر داشتم لابد به‌تر بود؛ درباره‌ی خرت و پرت‌هایی که باید بخرم و رنگ پرده با هم حرف می‌زدیم و ترس از یادم می‌رفت. روزها مطمئن و خوش‌بین ام. نمی‌دانم چرا، اما دلم قرص است، مثل تین‌ایجرها تیلر سویفت گوش می‌کنم و غذاهای رنگارنگ می‌پزم.