مرداد ۲۸، ۱۳۹۱

حرف بزن، خیلی وقته هیشکی باهام حرف نزده.


از سر شب هم‌آن چهار خطی را که نوشته‌ای چهل بار خوانده‌ام. حالا موهام را گلوله کرده‌ام بالای سرم، با یک مداد سیاه گلوله‌ی مو را محکم کرده‌ام و این‌ها را برایت می‌نویسم. دلم تنگ شده دختر جان، آن قدر که تا اسمت را توی میل‌باکس دیدم بغضم ترکید. دی‌روز توی خیابان ویلا یادت بودم. فکر کردم اگر بودی این‌ جور خالی و تنها نبودم. فکر کردم اگر بودی قلبم این جور توی روغن داغ نبود. فکر کردم اگر بودی می‌رفتیم توی کریم خان قدم می‌زدیم و برایت می‌گفتم. احتیاج دارم که بگویم. احتیاج دارم که بشنوی. نبودنت پشتم را خالی کرده. حرف‌ می‌ماند و گره می‌خورد توی حنجره‌ام. ساکت‌تر می‌شوم هر روز. بی‌صدا. بی‌حرف. سکوت خودش را پهن می‌کند روی زندگیم، چین می‌شود و می‌نشیند روی صورتم.
دی‌شب خوابم نبرد دوباره. برایت یک جفت گوش‌واره درست کردم. گفته بودم تازگی‌ها خوابم که نمی‌برد و از کتاب‌ها که خسته می‌شوم زلم‌ زیمبوهای رنگارنگ درست می‌کنم؟ نگفته بودم. خیلی وقت است هیچ‌چیز به هیچ‌کس نگفته‌ام.

می‌بوسمت هزار بار. 

۱ نظر: