مرداد ۲۸، ۱۳۹۱

كأن يديك المكان الوحيد، كأن يديك بلد، آه من وطنٍ في جسد


توی خانه‌ی ما صبحانه‌ی عید فطر همیشه مهم بوده. ما صبحانه را دوست داریم، با هم صبحانه خوردن را بیش‌تر. ماه رمضان مراسم صبحانه را تعطیل می‌کند. روزه‌گیر صبحانه نمی‌خورد، روزه‌خوار هم رضایت می‌دهد به صبحانه‌ی سر پاییِ هول هولکی. صبحانه‌ی عید فطر پایان فراق است. توی هفت هشت سال گذشته صبحانه‌ی عید فطر را همیشه من جور کرده‌ام. شب قبلش یک نان هیجان‌انگیز پخته‌ام، خمیر پن‌کیک را آماده کرده‌ام و مطمئن شده‌ام که مربا و پنیر و آب‌میوه داریم. صبحانه‌ی عید فطر فقط صبحانه نیست. دست‌کم دو سه ساعت طول می‌کشد. به قول بابا، می‌شود ناشتار. هر سال نشسته‌ایم دور میز و تا می‌شده خورده‌ایم و خندیده‌ایم.
ام‌سال دل و دماغش را ندارم اما. هنوز خبری از نان و خمیر پن‌کیک نیست. دست و دلم به پخت‌وپز نمی‌رود. دلم نمی‌خواهد فردا عید باشد. جانش را ندارم که چند ساعت بنشینم و بخورم و بخندم. گریه‌ام می‌گیرد. بغضم تند تند می‌ترکد. می‌دانم پنج سال بعد حسرت ناشتارهای پر سر و صدای عید فطر را می‌خورم. اما الان نمی‌توانم. بار دنیا روی شانه‌هام است. دلم آدم‌هایی را که پیشم هستند نمی‌خواهد. دلم آدمی را می‌خواهد که پیشم نیست. اپرا وینفری یک چرندی می‌گفت که Love doesn’t hurt. یک روز پیداش می‌کنم، یقه‌اش را می‌گیرم و به‌ش می‌گویم: Love hurts خره، Love fucking hurts

حرف بزن، خیلی وقته هیشکی باهام حرف نزده.


از سر شب هم‌آن چهار خطی را که نوشته‌ای چهل بار خوانده‌ام. حالا موهام را گلوله کرده‌ام بالای سرم، با یک مداد سیاه گلوله‌ی مو را محکم کرده‌ام و این‌ها را برایت می‌نویسم. دلم تنگ شده دختر جان، آن قدر که تا اسمت را توی میل‌باکس دیدم بغضم ترکید. دی‌روز توی خیابان ویلا یادت بودم. فکر کردم اگر بودی این‌ جور خالی و تنها نبودم. فکر کردم اگر بودی قلبم این جور توی روغن داغ نبود. فکر کردم اگر بودی می‌رفتیم توی کریم خان قدم می‌زدیم و برایت می‌گفتم. احتیاج دارم که بگویم. احتیاج دارم که بشنوی. نبودنت پشتم را خالی کرده. حرف‌ می‌ماند و گره می‌خورد توی حنجره‌ام. ساکت‌تر می‌شوم هر روز. بی‌صدا. بی‌حرف. سکوت خودش را پهن می‌کند روی زندگیم، چین می‌شود و می‌نشیند روی صورتم.
دی‌شب خوابم نبرد دوباره. برایت یک جفت گوش‌واره درست کردم. گفته بودم تازگی‌ها خوابم که نمی‌برد و از کتاب‌ها که خسته می‌شوم زلم‌ زیمبوهای رنگارنگ درست می‌کنم؟ نگفته بودم. خیلی وقت است هیچ‌چیز به هیچ‌کس نگفته‌ام.

می‌بوسمت هزار بار. 

مرداد ۱۳، ۱۳۹۱

Now there's a bubble of me


شب به این گذشت و گریه.