مرداد ۰۵، ۱۳۹۱

بزرگت می‌کنم، یادت نمی‌آد


گاهی دلم بچه می‌خواهد. بچه‌ی خودم را. می‌ایستم جلوی آینه و خودم را تصور می‌کنم با شکم برآمده، گونه‌های گرُگرفته، بدن گرد و قلمبه. دلم می‌خواهد بچه‌ام لگد بزند و نفسم بند بیاید. دلم می‌خواهد هفته‌ها را یکی‌یکی بشمارم تا آمدنش و فکر دست‌های کوچکش دیوانه‌ام کند. برایش هزار اسم می‌گذارم، بی‌فایده؛ بچه‌م از همه‌ی اسم‌ها قشنگ‌تر است. فکر می‌کنم که چه‌طور یادش می‌دهم بشمارد یا برقصد یا از پله‌ها پایین بیاید. فکر می‌کنم که چه‌طور تب که کند، دنیام تار می‌شود. فکر می‌کنم که چه‌طور می‌گیرمش توی بغلم و آن‌ قدر «سر خونه‌ی دلم» و «لایی‌ لایی من به جای تو شکستم» و «My Darling Child» می‌خوانم تا آرام بگیرد. فکر می‌کنم که چه‌طور با رنگ انگشتی نقاشی می‌کنیم و همه‌ی خانه را به گند می‌کشیم، چه‌طور هزار کلک سوار می‌کنم که غذاش را تا آخر بخورد، چه‌طور راضیش می‌کنم سر وقت بخوابد، چه‌طور قد می‌کشد و جانم قد می‌کشد.
بعد دست می‌کشم روی شکم بایر و صافم و فکر می‌کنم آخ طفلکم، بچگکم، بیش‌تر از آن دوستت دارم که به دنیا بیارمت. آخ طفلکم، بچگکم. 

۲ نظر: