تیر ۱۶، ۱۳۹۱

Ancient bruises


نشستم روی دورترین صندلی. می‌خواستم تا می‌شود دور باشم از او. سرم را گرم کردم به سالاد. سختم بود که حتی به‌ش نگاه کنم. سختم بود که زیر یک سقف نشسته‌ایم و ناهار می‌خوریم. سختم بود. جانم را پاره پاره می‌کرد. تک‌تک سلو‌ل‌هایم ازش بیزار بودند. دیس ماهی را گرفت سمتم که بخور. فقط گفتم نه. می‌ترسیدم بیش‌تر بگویم. می‌ترسیدم کلمه‌ها و خشم از دهانم بریزند بیرون، روی میز، روی دیگران. می‌ترسیدم نگاهش کنم و دنیا منفجر شود. بعدش، ناهار که بالاخره تمام شد، خودم را گم و گور کردم. آمد و چیزی گفت. از هم‌این حرف‌های بی‌ربط که قرار است آدم‌ها را آشتی بدهد. گفتم چه‌طور جرات می‌کند؟ چه‌طور جرات می‌کند بعد از بیست و چند سال آن طور دیس ماهی را بگیرد سمتم؟ چه‌طور جرات می‌کند دهانش را باز کند و اسمم را صدا بزند؟ گفت که گذشته‌ها گذشته. گفتم نگذشته. نگذشته و هم‌این جا مانده. یک تکه از من هنوز شش هفت ساله است و درد می‌کشد. گفت حالا چه‌کار می‌تواند بکند؟ مسخره بود که فکر می‌کرد کاری می‌تواند بکند. گفتم برود و دیگر هیچ‌ وقت اسمم را هم نگوید. همه‌ی تنم می‌لرزید. همه‌ی دنیا می‌لرزید.
حالا برگشته‌ام خانه. سبک‌تر. بار بیست و چند ساله را گذاشته‌ام زمین. دنیا از لرز افتاده، درد می‌کند اما. 

۲ نظر:

  1. For the sake of our own sanity, we will forget it,
    but we will never forgive you

    Slavoj Žižek

    پاسخحذف
  2. چه طور تحمل کردی تک تک این ثانیه ها را؟
    آدم می خواهد بالا بیاورد روی تمام دنیا این جور وقت ها...
    :|

    پاسخحذف