مرداد ۰۵، ۱۳۹۱

بزرگت می‌کنم، یادت نمی‌آد


گاهی دلم بچه می‌خواهد. بچه‌ی خودم را. می‌ایستم جلوی آینه و خودم را تصور می‌کنم با شکم برآمده، گونه‌های گرُگرفته، بدن گرد و قلمبه. دلم می‌خواهد بچه‌ام لگد بزند و نفسم بند بیاید. دلم می‌خواهد هفته‌ها را یکی‌یکی بشمارم تا آمدنش و فکر دست‌های کوچکش دیوانه‌ام کند. برایش هزار اسم می‌گذارم، بی‌فایده؛ بچه‌م از همه‌ی اسم‌ها قشنگ‌تر است. فکر می‌کنم که چه‌طور یادش می‌دهم بشمارد یا برقصد یا از پله‌ها پایین بیاید. فکر می‌کنم که چه‌طور تب که کند، دنیام تار می‌شود. فکر می‌کنم که چه‌طور می‌گیرمش توی بغلم و آن‌ قدر «سر خونه‌ی دلم» و «لایی‌ لایی من به جای تو شکستم» و «My Darling Child» می‌خوانم تا آرام بگیرد. فکر می‌کنم که چه‌طور با رنگ انگشتی نقاشی می‌کنیم و همه‌ی خانه را به گند می‌کشیم، چه‌طور هزار کلک سوار می‌کنم که غذاش را تا آخر بخورد، چه‌طور راضیش می‌کنم سر وقت بخوابد، چه‌طور قد می‌کشد و جانم قد می‌کشد.
بعد دست می‌کشم روی شکم بایر و صافم و فکر می‌کنم آخ طفلکم، بچگکم، بیش‌تر از آن دوستت دارم که به دنیا بیارمت. آخ طفلکم، بچگکم. 

تیر ۲۸، ۱۳۹۱

I'll fix these broken things, repair my broken wings, and make sure everything's alright


تا عصر یک‌نفس کار کردم. راضی بودم آخرش. حتی توی آینه قربان‌صدقه‌ی خودم هم رفتم. بعد آلبالوپلو پختم. اولین بار بود و خوب از کار درآمد. اوضاع آش‌پزخانه که روبه‌راه است، فکر می‌کنم از پس دنیا برمی‌آیم. آش‌پزخانه که حال و روز خوشی نداشته باشد، جان و جهانم آشفته است. چندتا نان جدید یاد گرفته‌ام که بپزم برای افطارهای رمضان. از هم‌این الان بوی نان تازه پیچیده انگار. آلبالوپلو را که دم گذاشتم، یک کتاب جدید گرفتم دستم. کتابه دوتا موضوع را به هم گره زده که قبلا هی بهشان ناخنک زده‌ام. در اصل تحقیق دانش‌گاهی یک آدم خوش‌فکر بوده. همیشه درست نمی‌گوید، اما شیوه‌ی کارش را دوست دارم. الان داشتم فکر می‌کردم حالم چه جوری است؟ دوتا کلمه به ذهنم رسید: وجد و شقّه. دقیقا هم‌این. وجد و شقّه. شقّه‌ شقّه.  

تیر ۲۳، ۱۳۹۱

In the Land of Blood and Honey





Danijel: It’s politics, not murder. The politics of all these is very complicated.
Ajla: It is murder.



تیر ۱۶، ۱۳۹۱

Ancient bruises


نشستم روی دورترین صندلی. می‌خواستم تا می‌شود دور باشم از او. سرم را گرم کردم به سالاد. سختم بود که حتی به‌ش نگاه کنم. سختم بود که زیر یک سقف نشسته‌ایم و ناهار می‌خوریم. سختم بود. جانم را پاره پاره می‌کرد. تک‌تک سلو‌ل‌هایم ازش بیزار بودند. دیس ماهی را گرفت سمتم که بخور. فقط گفتم نه. می‌ترسیدم بیش‌تر بگویم. می‌ترسیدم کلمه‌ها و خشم از دهانم بریزند بیرون، روی میز، روی دیگران. می‌ترسیدم نگاهش کنم و دنیا منفجر شود. بعدش، ناهار که بالاخره تمام شد، خودم را گم و گور کردم. آمد و چیزی گفت. از هم‌این حرف‌های بی‌ربط که قرار است آدم‌ها را آشتی بدهد. گفتم چه‌طور جرات می‌کند؟ چه‌طور جرات می‌کند بعد از بیست و چند سال آن طور دیس ماهی را بگیرد سمتم؟ چه‌طور جرات می‌کند دهانش را باز کند و اسمم را صدا بزند؟ گفت که گذشته‌ها گذشته. گفتم نگذشته. نگذشته و هم‌این جا مانده. یک تکه از من هنوز شش هفت ساله است و درد می‌کشد. گفت حالا چه‌کار می‌تواند بکند؟ مسخره بود که فکر می‌کرد کاری می‌تواند بکند. گفتم برود و دیگر هیچ‌ وقت اسمم را هم نگوید. همه‌ی تنم می‌لرزید. همه‌ی دنیا می‌لرزید.
حالا برگشته‌ام خانه. سبک‌تر. بار بیست و چند ساله را گذاشته‌ام زمین. دنیا از لرز افتاده، درد می‌کند اما.