خرداد ۲۶، ۱۳۹۱

Man fucks woman: subject, verb, object


وحشت‌زده ام. توی تاریکی حرف می‌زدیم و یک‌باره به نظرم رسید همه‌‌ چیز اشتباه است. همه چیز غلط از کار درآمده. انگار همه‌ی دوتایی‌ها را اشتباه به هم وصل کرده باشی، با خودکار. انگار توی سودوکو دست‌به‌دامن احتمالات شده باشی و چند خانه مانده به آخر بفهمی اشتباه کرده‌ای. واقعیتْ مشت‌زن بی‌رحمی است. ام‌شب مشت زد توی صورتم. فکر کردم چه‌طور نمی‌بینند یک جای کار می‌لنگد؟ بدتر، وقتی یک جای کار این جور می‌لنگد، چرا نمی‌زنم زیر همه چیز؟ چرا می‌ترسم؟ چرا چنگ می‌زنم به این که هست؟
بدجور وحشت‌زده ام. بدجور غم‌گین ام. 

۲ نظر:

  1. واااااااای
    می فهمم
    چقد دلم تنگ میشه برات.. بیشتر بنویس :*

    پاسخحذف