خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

بالي معاك


مطمئن ام وقت دیگری اگر بود این بدجور به گریه‌ام می‌انداخت. اما ام‌شب دلم را آرام می‌کند. ام‌شب خوش و سبک ام با این. جوری که صد سال است نبوده‌ام. 

خرداد ۲۶، ۱۳۹۱

Man fucks woman: subject, verb, object


وحشت‌زده ام. توی تاریکی حرف می‌زدیم و یک‌باره به نظرم رسید همه‌‌ چیز اشتباه است. همه چیز غلط از کار درآمده. انگار همه‌ی دوتایی‌ها را اشتباه به هم وصل کرده باشی، با خودکار. انگار توی سودوکو دست‌به‌دامن احتمالات شده باشی و چند خانه مانده به آخر بفهمی اشتباه کرده‌ای. واقعیتْ مشت‌زن بی‌رحمی است. ام‌شب مشت زد توی صورتم. فکر کردم چه‌طور نمی‌بینند یک جای کار می‌لنگد؟ بدتر، وقتی یک جای کار این جور می‌لنگد، چرا نمی‌زنم زیر همه چیز؟ چرا می‌ترسم؟ چرا چنگ می‌زنم به این که هست؟
بدجور وحشت‌زده ام. بدجور غم‌گین ام. 

خرداد ۲۱، ۱۳۹۱

As if hands were enough to hold an avalanche off

زیاد کار می‌کنم. کمک می‌کند دوام بیاورم. ام‌روز دوباره برگشتم سر فصل اول. گمانم لحنش دارد جا می‌افتد. خوش‌‌حال ام. سر شب لای موهایم یک تار سفید دیدم. چند روز پبش به شراره گفتم به سرم زده موهایم را کوتاه کنم. داد زد که می‌کشمت. کوتاهشان نکردم. خوب شد. شاید اگر کوتاهشان کرده بودم سفیده را نمی‌دیدم. چند دقیقه پیش مه‌ناز این را فرستاد. یک دل سیر گریه کردم. راه نفسم باز شد.