اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱

Came from Bahrain, got to Beirut, looking for someone comparing to you

ماندانا از بیمارستان تلفن کرد که بگوید بچه به دنیا آمده. گریه‌ام گرفت، شاید چون قبلش داشتم برای سین‌دو می‌نوشتم که همیشه فکر می‌کردم یک وقتی، توی هم‌این سال‌های سی سالگی مثلا، می‌روم جایی را که به دنیا آمدم می‌بینم. تقصیر فیلم‌ها و قصه‌ها بود لابد. سودای برگشتن به اول اول، نقطه‌ی آغاز. آدم خیال می‌کند اگر برگردد، همه چیز معنادار می‌شود. خیال می‌کند برگشتنْ دنیا را فهمیدنی می‌کند. می‌داند خیال است، ولی خیال خوشی است. حالا غم‌گین ام که آن‌جا دارد این طور له می‌شود. مدام به شریفه فکر می‌کنم، به دعا، به آدم‌های دیگر، به جاهایی که همیشه توی عکس‌های بچگی دیده‌ام و فکر کرده‌ام یک روز به‌شان برمی‌گردم، به آدم‌هایی که می‌خواستم پیدایشان کنم دوباره. دردم می‌آید که آن‌جا دارد دورتر می‌شود. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر