اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

قلبي بدوّامة

از ساعت شش بیدار ام و بیدار نمی‌شوم. منگ ام. ظهر فدک می‌آید این‌جا. دارم برای ناهار یک چیز جدید می‌پزم. دو شب پیش از تیتا یاد گرفتم. خوبیش این است که فلفل دلمه‌ای رنگارنگ دارد و جعفری و گشنیز، قرمز و نارنجی و زرد و سبز.
نشسته‌ام پای کار. خدا سایه‌ی قهوه را از سرم کم نکند. قبلا این‌جور روزها کار را تعطیل می‌کردم. حالا دست خودم را می‌گیرم و می‌نشانم روی صندلی و استدلال می‌کنم که حتی اگر فقط پنجاه کلمه بنویسم به‌تر از این است که پنجاه کلمه ننویسم. 
بچه که بودم یک آهنگی بود که خاله برایم می‌خواند. جرج وسوف قبل از میلاد مسیح خوانده گمانم. قصه‌ی عاشق فلک‌زده‌ای است که پیش مادرش درددل می‌کند. تازگی نایا دوباره هم‌آن را خوانده، اما جوری که انگار هم‌آن نیست؛ یک جور خیلی قرتی‌تر. من هم‌این قرتی‌تره را بیش‌تر دوست دارم. خسته که می‌شوم از کار، می‌روم به غذا سر می‌زنم، قهوه می‌ریزم، می‌گذارم نایا یک دور بخواند عيونه ذبّاحة. بعد برمی‌گردم سر کار.

استراحتم تمام شد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر