اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱

Came from Bahrain, got to Beirut, looking for someone comparing to you

ماندانا از بیمارستان تلفن کرد که بگوید بچه به دنیا آمده. گریه‌ام گرفت، شاید چون قبلش داشتم برای سین‌دو می‌نوشتم که همیشه فکر می‌کردم یک وقتی، توی هم‌این سال‌های سی سالگی مثلا، می‌روم جایی را که به دنیا آمدم می‌بینم. تقصیر فیلم‌ها و قصه‌ها بود لابد. سودای برگشتن به اول اول، نقطه‌ی آغاز. آدم خیال می‌کند اگر برگردد، همه چیز معنادار می‌شود. خیال می‌کند برگشتنْ دنیا را فهمیدنی می‌کند. می‌داند خیال است، ولی خیال خوشی است. حالا غم‌گین ام که آن‌جا دارد این طور له می‌شود. مدام به شریفه فکر می‌کنم، به دعا، به آدم‌های دیگر، به جاهایی که همیشه توی عکس‌های بچگی دیده‌ام و فکر کرده‌ام یک روز به‌شان برمی‌گردم، به آدم‌هایی که می‌خواستم پیدایشان کنم دوباره. دردم می‌آید که آن‌جا دارد دورتر می‌شود. 

اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱

This is the place that will finally defeat you

دوشنبه:
شیر سر رفت. مجبور شدم قبل از رفتن اجاق گاز را بسابم. دی‌شبش به‌م گفته بودند شاید کتاب برسد به نمایش‌گاه. خوش‌حال بودم؟ نه. حتی یک ذره. مهم نبود دیگر. نیست. 

سه‌شنبه: 
نشسته‌ بودیم دور آن میز بزرگ. حرف می‌زد. آقای نظریه‌های تغییرناپذیر. فرقی نمی‌کند بیرون چه اتفاقی بیفتد. واقعیت را مثل یک تکه موم می‌گیرد توی دستش و می‌چپاند توی ظرف نظریه. به‌جای متقن هم می‌گوید مقنن. 

چهارشنبه: 
توی صفحه‌ی تقویم نوشته‌ام To hell with correctness. 





اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

از آدم‌ها ـ 3

از قدیم‌ها می‌گوید. هر داستان را هزار بار، هر بار با جزئیات تازه‌تر. ذهنش جاهای خالی را پر می‌کند. داستان شاخ و برگ می‌گیرد. مرز آن چیزی که اتفاق افتاده و آن چیزی که دلش می‌خواسته اتفاق بیفتد گم شده. داستان‌ها خوش‌آیندتر می‌شوند و دروغ‌تر. سین‌دو می‌گوید توی سن و سال او دیگر مهم نیست داستان‌ها راست باشند یا دروغ. توی سن و سال او دیگر هیچ چیز مهم نیست. 

اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

قلبي بدوّامة

از ساعت شش بیدار ام و بیدار نمی‌شوم. منگ ام. ظهر فدک می‌آید این‌جا. دارم برای ناهار یک چیز جدید می‌پزم. دو شب پیش از تیتا یاد گرفتم. خوبیش این است که فلفل دلمه‌ای رنگارنگ دارد و جعفری و گشنیز، قرمز و نارنجی و زرد و سبز.
نشسته‌ام پای کار. خدا سایه‌ی قهوه را از سرم کم نکند. قبلا این‌جور روزها کار را تعطیل می‌کردم. حالا دست خودم را می‌گیرم و می‌نشانم روی صندلی و استدلال می‌کنم که حتی اگر فقط پنجاه کلمه بنویسم به‌تر از این است که پنجاه کلمه ننویسم. 
بچه که بودم یک آهنگی بود که خاله برایم می‌خواند. جرج وسوف قبل از میلاد مسیح خوانده گمانم. قصه‌ی عاشق فلک‌زده‌ای است که پیش مادرش درددل می‌کند. تازگی نایا دوباره هم‌آن را خوانده، اما جوری که انگار هم‌آن نیست؛ یک جور خیلی قرتی‌تر. من هم‌این قرتی‌تره را بیش‌تر دوست دارم. خسته که می‌شوم از کار، می‌روم به غذا سر می‌زنم، قهوه می‌ریزم، می‌گذارم نایا یک دور بخواند عيونه ذبّاحة. بعد برمی‌گردم سر کار.

استراحتم تمام شد.