اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱

The silence before I wrote a word and the poorer silence now

روزْ سبک بود. تنها بودم. باید چیزی می‌نوشتم تا شنبه. غروب تمامش کردم. فردا یک‌ بار دیگر می‌خوانم و بعد می‌فرستمش برای سلیمه. دست دست کنم باز شک می‌افتد به جانم. بعدش رفتم سر ترجمه‌‌ای که نیمه‌کاره مانده. فاصله افتاده و کار سخت شده. ام‌شب فقط کمی باش سروکله زدم تا آشتی کنیم دوباره. فردا باز شروع می‌کنم. روزی حداکثر 300 کلمه. پا روی ترمز. تمرینِ صبر می‌کنم. 
چای سبز می‌خورم. حس می‌کنم ته ته قلبم یک حفره‌ی خیلی گُنده است. سعی می‌کنم به حفره فکر نکنم ام‌شب. دوست داشتن چیزِ غریبی است. آرواره‌ام درد می‌کند از بغض.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر