فروردین ۲۲، ۱۳۹۱

از آدم‌ها - 2

روز را بد شروع کرده‌ام. دل‌تنگ ام، سردرد دارم و هزار کار، و از کائنات بی‌شعور کفری ام. فکر می‌کنم قرار کاری عصر را به هم بزنم و بمانم خانه. طاقت حرف‌های رسمی و آدم‌های اتوکشیده را ندارم. دوش که می‌گیرم، به‌تر می‌شوم. تصمیم می‌گیرم بروم. ظهر تلفن می‌کنم که ساعت قرار را مشخص کنیم و نشانی دقیق را بگیرم. صدایش خوش است و مهربان. انگار نه انگار که غریبه ایم. نشانی می‌دهد و می‌گوید: می‌بینمت. ضمیرهای مفرد حالم را خوب می‌کنند. پیاده می‌روم. چای اول را که می‌آورد، می‌گوید: این‌جا سلف سرویس اه، هر وقت خواستی برای خودت چایی بریز. بهشت قطعا جایی است که بتوانی راحت بروی توی آش‌پزخانه و فرت‌فرت برای خودت چای بریزی. درباره‌ی کار حرف می‌زنیم و چیزهای دیگر. خداحافظی که می‌کنیم، می‌گوید: غریبه حسابت نمی‌کنیم، بازم بیا.  
بعدش اثری از سردرد نیست. پیاده برمی‌گردم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر