اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱

The silence before I wrote a word and the poorer silence now

روزْ سبک بود. تنها بودم. باید چیزی می‌نوشتم تا شنبه. غروب تمامش کردم. فردا یک‌ بار دیگر می‌خوانم و بعد می‌فرستمش برای سلیمه. دست دست کنم باز شک می‌افتد به جانم. بعدش رفتم سر ترجمه‌‌ای که نیمه‌کاره مانده. فاصله افتاده و کار سخت شده. ام‌شب فقط کمی باش سروکله زدم تا آشتی کنیم دوباره. فردا باز شروع می‌کنم. روزی حداکثر 300 کلمه. پا روی ترمز. تمرینِ صبر می‌کنم. 
چای سبز می‌خورم. حس می‌کنم ته ته قلبم یک حفره‌ی خیلی گُنده است. سعی می‌کنم به حفره فکر نکنم ام‌شب. دوست داشتن چیزِ غریبی است. آرواره‌ام درد می‌کند از بغض.

اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۱

I'm a stranger here myself and I don't know my way around

همیشه فکر کرده‌ام معلم خوبی نیستم. به گمانم آن‌ قدر که باید، صبر ندارم. تا توانسته‌ام شانه خالی کرده‌ام از معلم بودن. 
ام‌روز سر ناهار با مرضیه درباره‌ی یک جمله حرف می‌زدیم. توضیح می‌دادم که چه‌طور می‌شود هم‌آن جمله را جور دیگری هم خواند و فهمید. وسط بحث گفت معلم خوبی هستی. گفتم ها؟ من؟ گفت آره، خودت حواست نیست.
برایم خیلی خیلی عجیب است. یک بار هم ر. ن. هم‌چه چیزی به‌م گفت. طبعا باورم نشد. جانب‌دار درباره‌ام حرف می‌زند. اما مرضیه؟ یک بار دیگر بگوید، باور می‌کنم.

فروردین ۳۰، ۱۳۹۱

For the prima ballerina who cannot dance to anything

هفته‌ی پیش توی خرت‌ و پرت‌های انباری پیداش کردم. کسی یادش نیست چه‌طور رسیده به انباری ما. هرجور حساب‌ کنی چیز غم‌ناکی است؛ از این جعبه‌های موسیقی قدیمی که اول کوکشان می‌کنی، بعد درشان را باز می‌کنی و بالرین کوچک را می‌گذاری روی صفحه‌ی گرد چرخان و بالرین آن‌قدر می‌رقصد تا از نفس بیفتد. آینه‌اش حسابی کثیف بود و لولاهایش هم جیغ می‌زد. آورده‌امش توی اتاق، کنار آینه. روزی چند بار در جعبه را باز می‌کنم که دخترک برقصد. هنوز نمی‌دانم اسمش را چی بگذارم. شاید چون اسم ندارد، این‌قدر مصیبت‌زده می‌رقصد. 


فروردین ۲۵، ۱۳۹۱

The moon sees somebody I want to see

آخرهای فیلم، مادره دخترهایش را بغل کرد و I See the Moon خواند. بعدش تا خود صبح، خواب و بیدار، کسی هم‌این را توی گوشم می‌خواند. 

فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

God is a concept by which we measure our pain

مشق ام‌روز این است: یک کلمه پیدا کنم که آرامم کند. از هفت و نیم صبح دارم می‌گردم و هیچ کلمه‌ای آرامم نمی‌کند. هیچ. 

فروردین ۲۲، ۱۳۹۱

از آدم‌ها - 2

روز را بد شروع کرده‌ام. دل‌تنگ ام، سردرد دارم و هزار کار، و از کائنات بی‌شعور کفری ام. فکر می‌کنم قرار کاری عصر را به هم بزنم و بمانم خانه. طاقت حرف‌های رسمی و آدم‌های اتوکشیده را ندارم. دوش که می‌گیرم، به‌تر می‌شوم. تصمیم می‌گیرم بروم. ظهر تلفن می‌کنم که ساعت قرار را مشخص کنیم و نشانی دقیق را بگیرم. صدایش خوش است و مهربان. انگار نه انگار که غریبه ایم. نشانی می‌دهد و می‌گوید: می‌بینمت. ضمیرهای مفرد حالم را خوب می‌کنند. پیاده می‌روم. چای اول را که می‌آورد، می‌گوید: این‌جا سلف سرویس اه، هر وقت خواستی برای خودت چایی بریز. بهشت قطعا جایی است که بتوانی راحت بروی توی آش‌پزخانه و فرت‌فرت برای خودت چای بریزی. درباره‌ی کار حرف می‌زنیم و چیزهای دیگر. خداحافظی که می‌کنیم، می‌گوید: غریبه حسابت نمی‌کنیم، بازم بیا.  
بعدش اثری از سردرد نیست. پیاده برمی‌گردم. 

فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

Maybe I like this roller coaster, maybe it keeps me high

یک. توی ترافیک، شافل می‌رساندمان به «لو تعرفوه». جایی از شعر یک «و» می‌گذارد و با هم‌این «و» کوچک جوری ترجمه‌اش می‌کند که من دوست ندارم؛ جوری که گلایه دارد. گوش من «و» نمی‌شنود و جوری ترجمه‌اش می‌کند که غم‌گین است و سربه‌راه. به نظرم هر دو درست می‌شنویم. آن‌جای زندگی که او ایستاده، جمله «و» دارد و گله، این‌جا که من ایستاده‌ام، غم. 

دو. پیاده‌ رفتن‌های عصرهای بهار.

سه. لانا دل ری دارد می‌خواند I'm in love with a dying man. 

فروردین ۱۳، ۱۳۹۱

Singing now because my tear ducts are too tired

دم در منتظر بودم. صبحش که می‌خواستم از خانه بزنم بیرون، هوس کردم روسری رنگی رنگی سر کنم. یکی از روسری‌ها را از کمد درآوردم که مامان به‌ش می‌گوید ارغوانی، اما من فکر می‌کنم ارغوانی نیست و رنگی است که ما اسمش را نمی‌دانیم. دوتا خانم پیر از ساختمان بیرون آمدند. من کنار در ایستاده بودم. لب‌خند زدند و رد شدند. بعد یکیشان برگشت، انگار که چیزی یادش آمده باشد. نزدیک آمد و گفت روسریت خیلی خو‌ش‌رنگ اه دختر جان. بعد رفت. تا شب خوش بودم از لحنش.
تصمیم ام‌سالم این است که رنگارنگ‌تر لباس بپوشم. رنگ‌هایی که اسمشان را نمی‌دانم.