دی ۰۲، ۱۳۹۱

How horrible it is, how little there is to say about how horrible it is


دل‌شکسته بیدار شده‌ام. دلم می‌خواست کار هورمون‌ها باشد، اما نیست. دل‌شکسته بیدار شده‌ام و گریه‌ام بند نمی‌آید. چند روز پیش به نگار گفتم کاش می‌شد کاری کنی که دو سه نفری وب‌لاگت را نخوانند. الان هنوز هم‌آن‌جور فکر می‌کنم، اما دل‌شکسته‌تر از آن ام که برایم مهم باشد. یک روزهایی هستند که خیلی سخت می‌گذرند، خیلی سخت می‌گذرانمشان. فکر می‌کنم که شاید زیادی خواستمش. شاید حق نداشتم آن طور بخواهمش. 

آبان ۲۲، ۱۳۹۱

The trick is to keep breathing


نشسته‌ام روی زمین،‌ تکیه داده‌ام به دیوار و لاک می‌زنم. بابا دارد فیلم پلیسی می‌بیند و وسط دیالوگ‌ها با من حرف می‌زند. مامان دارد برای بچه‌های زلزله‌زده شال و کلاه می‌بافد. خانه یک جور نرم و نولوکی خوب است. دلم می‌خواهد از ام‌شب عکس بگیرم. دلم می‌خواهد یک تکه‌اش را توی جیبم بگذارم و با خودم همه‌جا ببرم. 

آبان ۰۶، ۱۳۹۱

لكن سماءك ممطرة و طريقك مسدود مسدود


از آسمان غم می‌بارید. غم توی قلبم کوه می‌شد. هر ثانیه بزرگ‌تر از ثانیه‌ی پیش. نمی‌خواستم گریه کنم. اگر شروع می‌کردم، تمام نمی‌شد. سخت چسبیده بودم به کار. می‌ترسیدم تکان بخورم و بیفتم ته دره. غروب، آفتاب از پشت ابرها تابیده بود روی جرثقیل بزرگ دور. نارنجی پخش شده بود توی هوا. کوه توی قلبم بزرگ‌تر شد. عجیب نیست که چیزهای قشنگ آدم را غم‌گین‌تر می‌کنند؟ 

آبان ۰۲، ۱۳۹۱

Your absence has gone through me like thread through a needle


داشتم کار می‌کردم و کسی انگار توی سرم آنا آخماتووا می‌خواند: «سبک‌پا قدم نهادم به دوستی پنهان با مردی...» کلمه‌ها جفت و جور نمی‌شدند. رفتم کنار پنجره که باد سرد هوایش را بپراند از سرم. نمی‌دانم چی شد که بغضم ترکید. از حس دی‌شبم ترسیدم. ترسیدم چون قرار نبود این‌جوری باشد، که این‌طور ریشه بدواند توی همه‌چیز و من هر ثانیه دل‌مشغولش باشم. دوست داشتنش نفسم را می‌گیرد.

آبان ۰۱، ۱۳۹۱

و أجیب منك انت طفلك انت مثلك انت؛ علی بالي حبیبي

از شلوغی دوشنبه‌هایم برمی‌گشتم. توی خیابان، روی پل، فکر کردم باید دیوانگی کنم و بچه‌دار شوم. از همه‌چیز گذشته، هیچ مردی را این‌طور بی‌امان و وحشی و بی‌ حساب و کتاب دوست نداشته‌ام و هیچ تصویری مثل مادر بچه‌ی این مرد بودن به قلبم چنگ نمی‌زند. تصویر بچه‌ای که توی تنم، زیر پوستم، جان می‌گیرد و ادامه‌ی او است، بسطِ بودنش. گاهی فکر می‌کنم حق دارم از دنیا این را بخواهم. خودخواه، وحشت‌ناک خودخواه، فکر می‌کنم که حق دارم.

مهر ۱۵، ۱۳۹۱

آن‌گاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت


ام‌شب دوباره گذارم افتاده به «آیه‌های زمینی» فروغ. یک لحن غریبی دارد که آدم را می‌ترساند. یک جور پیش‌گویی که جلوی چشم‌هات جان می‌گیرد و پشتت را می‌لرزاند. پیش‌گویی نیست حتی، حال‌گویی است و هم‌این دردش را بیش‌تر می‌کند. نمی‌دانم چرا، اما دلم می‌خواهد کسی برایم بخواندش. شنیدنش را، با همه‌ی ناامیدیِ وحشت‌ناکش، دوست دارم. 

مهر ۱۴، ۱۳۹۱

از آدم‌ها ـ 5


به نظرش برای هر کار فقط و فقط یک راه درست وجود دارد. قارچ را حتما باید ورقه‌ای خرد کنی، به گل‌دان‌ها باید صبح آب بدهی، سر ساعت هشت باید شام بخوری، دخترها باید درست بعد از گرفتن لیسانس ــ‌نه‌ زودتر و نه دیرتر‌ــ‌ ازدواج کنند و پسرها بعد از بیست و پنج سالگی، تعداد گل‌هایی که به کسی می‌دهی باید فرد باشد، قبل از نیمه‌شب باید بخوابی، نباید درازکشیده کتاب بخوانی. اگر جور دیگری باشی، تمدن بشری به غا می‌رود و برنمی‌گردد. ‌من که ازدواج نکرده‌ام، حسین که پیش از بیست و پنج سالگی ازدواج کرده،‌ آرش که برای دکترا رفته چین، ناجی که عاشق یک زن بیوه شده، کیمیا که پریودش ده روز طول می‌کشد نه هفت روز، مامان که گاهی توی قرمه‌سبزی لوبیا چشم‌بلبلی می‌ریزد و عمو مهدی که قارچ‌ را مکعبی خرد می‌کند‌، نشانه‌های زوال جهان ایم. یک مشت کج و کوله‌ی بی‌خیال. یک مشت انحراف از معیار. 

مهر ۱۱، ۱۳۹۱

I trespass stupidly, let be, let be


بعضی ریزه‌کاری‌ها کار یک غول بوده. در مقیاس غولی. مطمئن ام. مثلا باید روی پنجه بایستم و این قدر کش بیایم که نوک انگشت‌هام برسد به طبقه‌ی پایینِ کابینت‌های ردیف بالا. طبقه‌ی بالا که یوتوپیاست لامصب. به‌ش فکر هم نمی‌کنم. رحم الله امرء عرف حده فوقف عنده.
بدتر از همه چشمی در است. روی پنجه ایستادن و کش آمدن هم دردی دوا نمی‌کند. هیچ وقت آدم پشت در را نمی‌بینم. حالا سنتم این است که اگر منتظر کسی نباشم در را باز نمی‌کنم. طرف دو سه بار زنگ می‌زند و بعد بالاخره می‌رود. چه صنمی با آن ور در دارم اصلا؟

مهر ۰۷، ۱۳۹۱

از آدم‌ها ـ 4


بعد از شام، همه رفتیم توی باغ. ما جوان‌ترها ایستادیم زیر درخت بید مجنون به حرف زدن. جمیله خانم آمد و گفت که خواهرشوهر مرحومش می‌گفته اگر بید مجنون بکاری، دربه‌در می‌شوی. جمیله خانم لهجه‌ی مشهدی دارد. انگار که نسخه‌ی مشهدی بی‌بی مجید. من دلم غنج می‌رود برای حرف زدنش. 
با هم قدم زدیم تا ته باغ و برگشتیم. موقع خداحافظی یک‌باره ترسیدم بار آخر باشد که می‌بینمش. پرسیدم می‌شود بغلش کنم؟ گفت: پس خدا این بغلو چرا به من داده دختر جان؟ 
جواب از این قشنگ‌تر شنیده بودید؟ 

مهر ۰۵، ۱۳۹۱

داشت در بغض طلایی‌رنگش می‌ترکید


توی مترو، بچه گریه می‌کرد. زن نمی‌توانست آرامش کند. می‌گفت بچه خواب بوده و حالا که بیدار شده آرام نمی‌گیرد. به سکسکه افتاده بود. حرف زدم باش. هق‌هق می‌کرد و جواب سوال‌هام را می‌داد. وسط حرف‌هاش گفت از بس گریه کرده گلویش دارد پاره می‌شود. گفتم گریه نکن خب. گفت نمی‌شه خاله [هق هق هق] باید گریه کنم تا گریه‌م تموم شه. قلبم داشت از خواستنش منفجر می‌شد.
بعدتر، روی پل عابر پیاده ایستادم تا بزرگ‌راه را تماشا کنم. سمت چپ، صف ماشین‌ها بود و چراغ‌های زرد و قرمزشان. سمت راست، می‌شد ماه را دید. به نظرم ماه برای این دنیا زیادی قشنگ است. زیادی مهربان است با دنیا و هیچ‌کس حواسش نیست. آدم دلش می‌گیرد. 

مهر ۰۳، ۱۳۹۱

I cried over beautiful things knowing no beautiful thing lasts


ام‌روز دل‌تنگ ام. خیلی بد است که دلم این قدر زود زود تنگ می‌شود، که این قدر کوچک است. چای و قهوه دل‌تنگ‌ترم می‌کرد. از این دم‌نوش‌های گیاهی مخلوط درست کردم، سنبل‌الطیب و چای کوهی و اسطوخودوس و لیمو و رازیانه و نعنا فلفلی. نمی‌دانم چرا غم‌گین‌ترم کرد. الان همه‌چیز به نظرم غم‌انگیز است. یک دم‌نوش لیمو هم دارم که نمی‌خواهم ام‌روز امتحانش کنم. می‌ترسم به گریه‌ام بیاندازد، ایمانم به لیمو هم از دست برود. 

شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

How totally under-theorized is breathing


نشسته‌ام وسط اتاق، روی زمین. گیره‌های پرده را وصل می‌کنم. آفتاب خزیده توی اتاق. آفتاب آخرهای تابستان، نرم، ولو، خواب‌زده. ساختمان هم‌سایه را دارند خراب می‌کنند، کم‌کم. صدای ریختنش را می‌شنوم. با خودم فکر می‌کنم طفلک، عذابش طولانی شده. ام‌روز صدا کم‌تر از دو سه روز پیش است. به گمانم نفس‌های آخرش را می‌کشد. دست‌هام تند تند گیره‌ها را به نوار پرده وصل می‌کنند. از این کار خوشم می‌آید؛ از این لحظه که این‌جا، توی روشنی آفتاب، نشسته‌ام و قلبم دارد تی‌تاتی‌ تی‌تاتی می‌کند، گیرم که همه‌ی دنیا فرو بریزد.

شهریور ۱۱، ۱۳۹۱

You make me crazier, crazier, crazier


گاهی می‌ترسم، وحشت می‌کنم. شب‌ها بیش‌تر. توی تخت پهلو به پهلو می‌شوم وفکر می‌کنم دارم با زندگیم چه غلطی می‌کنم؟ خوابم نمی‌برد. تمام شب پاهام روی زغال داغ اند. خیال می‌کنم اگر خواهر داشتم لابد به‌تر بود؛ درباره‌ی خرت و پرت‌هایی که باید بخرم و رنگ پرده با هم حرف می‌زدیم و ترس از یادم می‌رفت. روزها مطمئن و خوش‌بین ام. نمی‌دانم چرا، اما دلم قرص است، مثل تین‌ایجرها تیلر سویفت گوش می‌کنم و غذاهای رنگارنگ می‌پزم. 

مرداد ۲۸، ۱۳۹۱

كأن يديك المكان الوحيد، كأن يديك بلد، آه من وطنٍ في جسد


توی خانه‌ی ما صبحانه‌ی عید فطر همیشه مهم بوده. ما صبحانه را دوست داریم، با هم صبحانه خوردن را بیش‌تر. ماه رمضان مراسم صبحانه را تعطیل می‌کند. روزه‌گیر صبحانه نمی‌خورد، روزه‌خوار هم رضایت می‌دهد به صبحانه‌ی سر پاییِ هول هولکی. صبحانه‌ی عید فطر پایان فراق است. توی هفت هشت سال گذشته صبحانه‌ی عید فطر را همیشه من جور کرده‌ام. شب قبلش یک نان هیجان‌انگیز پخته‌ام، خمیر پن‌کیک را آماده کرده‌ام و مطمئن شده‌ام که مربا و پنیر و آب‌میوه داریم. صبحانه‌ی عید فطر فقط صبحانه نیست. دست‌کم دو سه ساعت طول می‌کشد. به قول بابا، می‌شود ناشتار. هر سال نشسته‌ایم دور میز و تا می‌شده خورده‌ایم و خندیده‌ایم.
ام‌سال دل و دماغش را ندارم اما. هنوز خبری از نان و خمیر پن‌کیک نیست. دست و دلم به پخت‌وپز نمی‌رود. دلم نمی‌خواهد فردا عید باشد. جانش را ندارم که چند ساعت بنشینم و بخورم و بخندم. گریه‌ام می‌گیرد. بغضم تند تند می‌ترکد. می‌دانم پنج سال بعد حسرت ناشتارهای پر سر و صدای عید فطر را می‌خورم. اما الان نمی‌توانم. بار دنیا روی شانه‌هام است. دلم آدم‌هایی را که پیشم هستند نمی‌خواهد. دلم آدمی را می‌خواهد که پیشم نیست. اپرا وینفری یک چرندی می‌گفت که Love doesn’t hurt. یک روز پیداش می‌کنم، یقه‌اش را می‌گیرم و به‌ش می‌گویم: Love hurts خره، Love fucking hurts

حرف بزن، خیلی وقته هیشکی باهام حرف نزده.


از سر شب هم‌آن چهار خطی را که نوشته‌ای چهل بار خوانده‌ام. حالا موهام را گلوله کرده‌ام بالای سرم، با یک مداد سیاه گلوله‌ی مو را محکم کرده‌ام و این‌ها را برایت می‌نویسم. دلم تنگ شده دختر جان، آن قدر که تا اسمت را توی میل‌باکس دیدم بغضم ترکید. دی‌روز توی خیابان ویلا یادت بودم. فکر کردم اگر بودی این‌ جور خالی و تنها نبودم. فکر کردم اگر بودی قلبم این جور توی روغن داغ نبود. فکر کردم اگر بودی می‌رفتیم توی کریم خان قدم می‌زدیم و برایت می‌گفتم. احتیاج دارم که بگویم. احتیاج دارم که بشنوی. نبودنت پشتم را خالی کرده. حرف‌ می‌ماند و گره می‌خورد توی حنجره‌ام. ساکت‌تر می‌شوم هر روز. بی‌صدا. بی‌حرف. سکوت خودش را پهن می‌کند روی زندگیم، چین می‌شود و می‌نشیند روی صورتم.
دی‌شب خوابم نبرد دوباره. برایت یک جفت گوش‌واره درست کردم. گفته بودم تازگی‌ها خوابم که نمی‌برد و از کتاب‌ها که خسته می‌شوم زلم‌ زیمبوهای رنگارنگ درست می‌کنم؟ نگفته بودم. خیلی وقت است هیچ‌چیز به هیچ‌کس نگفته‌ام.

می‌بوسمت هزار بار. 

مرداد ۱۳، ۱۳۹۱

Now there's a bubble of me


شب به این گذشت و گریه. 

مرداد ۰۵، ۱۳۹۱

بزرگت می‌کنم، یادت نمی‌آد


گاهی دلم بچه می‌خواهد. بچه‌ی خودم را. می‌ایستم جلوی آینه و خودم را تصور می‌کنم با شکم برآمده، گونه‌های گرُگرفته، بدن گرد و قلمبه. دلم می‌خواهد بچه‌ام لگد بزند و نفسم بند بیاید. دلم می‌خواهد هفته‌ها را یکی‌یکی بشمارم تا آمدنش و فکر دست‌های کوچکش دیوانه‌ام کند. برایش هزار اسم می‌گذارم، بی‌فایده؛ بچه‌م از همه‌ی اسم‌ها قشنگ‌تر است. فکر می‌کنم که چه‌طور یادش می‌دهم بشمارد یا برقصد یا از پله‌ها پایین بیاید. فکر می‌کنم که چه‌طور تب که کند، دنیام تار می‌شود. فکر می‌کنم که چه‌طور می‌گیرمش توی بغلم و آن‌ قدر «سر خونه‌ی دلم» و «لایی‌ لایی من به جای تو شکستم» و «My Darling Child» می‌خوانم تا آرام بگیرد. فکر می‌کنم که چه‌طور با رنگ انگشتی نقاشی می‌کنیم و همه‌ی خانه را به گند می‌کشیم، چه‌طور هزار کلک سوار می‌کنم که غذاش را تا آخر بخورد، چه‌طور راضیش می‌کنم سر وقت بخوابد، چه‌طور قد می‌کشد و جانم قد می‌کشد.
بعد دست می‌کشم روی شکم بایر و صافم و فکر می‌کنم آخ طفلکم، بچگکم، بیش‌تر از آن دوستت دارم که به دنیا بیارمت. آخ طفلکم، بچگکم. 

تیر ۲۸، ۱۳۹۱

I'll fix these broken things, repair my broken wings, and make sure everything's alright


تا عصر یک‌نفس کار کردم. راضی بودم آخرش. حتی توی آینه قربان‌صدقه‌ی خودم هم رفتم. بعد آلبالوپلو پختم. اولین بار بود و خوب از کار درآمد. اوضاع آش‌پزخانه که روبه‌راه است، فکر می‌کنم از پس دنیا برمی‌آیم. آش‌پزخانه که حال و روز خوشی نداشته باشد، جان و جهانم آشفته است. چندتا نان جدید یاد گرفته‌ام که بپزم برای افطارهای رمضان. از هم‌این الان بوی نان تازه پیچیده انگار. آلبالوپلو را که دم گذاشتم، یک کتاب جدید گرفتم دستم. کتابه دوتا موضوع را به هم گره زده که قبلا هی بهشان ناخنک زده‌ام. در اصل تحقیق دانش‌گاهی یک آدم خوش‌فکر بوده. همیشه درست نمی‌گوید، اما شیوه‌ی کارش را دوست دارم. الان داشتم فکر می‌کردم حالم چه جوری است؟ دوتا کلمه به ذهنم رسید: وجد و شقّه. دقیقا هم‌این. وجد و شقّه. شقّه‌ شقّه.  

تیر ۲۳، ۱۳۹۱

In the Land of Blood and Honey





Danijel: It’s politics, not murder. The politics of all these is very complicated.
Ajla: It is murder.



تیر ۱۶، ۱۳۹۱

Ancient bruises


نشستم روی دورترین صندلی. می‌خواستم تا می‌شود دور باشم از او. سرم را گرم کردم به سالاد. سختم بود که حتی به‌ش نگاه کنم. سختم بود که زیر یک سقف نشسته‌ایم و ناهار می‌خوریم. سختم بود. جانم را پاره پاره می‌کرد. تک‌تک سلو‌ل‌هایم ازش بیزار بودند. دیس ماهی را گرفت سمتم که بخور. فقط گفتم نه. می‌ترسیدم بیش‌تر بگویم. می‌ترسیدم کلمه‌ها و خشم از دهانم بریزند بیرون، روی میز، روی دیگران. می‌ترسیدم نگاهش کنم و دنیا منفجر شود. بعدش، ناهار که بالاخره تمام شد، خودم را گم و گور کردم. آمد و چیزی گفت. از هم‌این حرف‌های بی‌ربط که قرار است آدم‌ها را آشتی بدهد. گفتم چه‌طور جرات می‌کند؟ چه‌طور جرات می‌کند بعد از بیست و چند سال آن طور دیس ماهی را بگیرد سمتم؟ چه‌طور جرات می‌کند دهانش را باز کند و اسمم را صدا بزند؟ گفت که گذشته‌ها گذشته. گفتم نگذشته. نگذشته و هم‌این جا مانده. یک تکه از من هنوز شش هفت ساله است و درد می‌کشد. گفت حالا چه‌کار می‌تواند بکند؟ مسخره بود که فکر می‌کرد کاری می‌تواند بکند. گفتم برود و دیگر هیچ‌ وقت اسمم را هم نگوید. همه‌ی تنم می‌لرزید. همه‌ی دنیا می‌لرزید.
حالا برگشته‌ام خانه. سبک‌تر. بار بیست و چند ساله را گذاشته‌ام زمین. دنیا از لرز افتاده، درد می‌کند اما. 

خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

بالي معاك


مطمئن ام وقت دیگری اگر بود این بدجور به گریه‌ام می‌انداخت. اما ام‌شب دلم را آرام می‌کند. ام‌شب خوش و سبک ام با این. جوری که صد سال است نبوده‌ام. 

خرداد ۲۶، ۱۳۹۱

Man fucks woman: subject, verb, object


وحشت‌زده ام. توی تاریکی حرف می‌زدیم و یک‌باره به نظرم رسید همه‌‌ چیز اشتباه است. همه چیز غلط از کار درآمده. انگار همه‌ی دوتایی‌ها را اشتباه به هم وصل کرده باشی، با خودکار. انگار توی سودوکو دست‌به‌دامن احتمالات شده باشی و چند خانه مانده به آخر بفهمی اشتباه کرده‌ای. واقعیتْ مشت‌زن بی‌رحمی است. ام‌شب مشت زد توی صورتم. فکر کردم چه‌طور نمی‌بینند یک جای کار می‌لنگد؟ بدتر، وقتی یک جای کار این جور می‌لنگد، چرا نمی‌زنم زیر همه چیز؟ چرا می‌ترسم؟ چرا چنگ می‌زنم به این که هست؟
بدجور وحشت‌زده ام. بدجور غم‌گین ام. 

خرداد ۲۱، ۱۳۹۱

As if hands were enough to hold an avalanche off

زیاد کار می‌کنم. کمک می‌کند دوام بیاورم. ام‌روز دوباره برگشتم سر فصل اول. گمانم لحنش دارد جا می‌افتد. خوش‌‌حال ام. سر شب لای موهایم یک تار سفید دیدم. چند روز پبش به شراره گفتم به سرم زده موهایم را کوتاه کنم. داد زد که می‌کشمت. کوتاهشان نکردم. خوب شد. شاید اگر کوتاهشان کرده بودم سفیده را نمی‌دیدم. چند دقیقه پیش مه‌ناز این را فرستاد. یک دل سیر گریه کردم. راه نفسم باز شد.

اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۱

Came from Bahrain, got to Beirut, looking for someone comparing to you

ماندانا از بیمارستان تلفن کرد که بگوید بچه به دنیا آمده. گریه‌ام گرفت، شاید چون قبلش داشتم برای سین‌دو می‌نوشتم که همیشه فکر می‌کردم یک وقتی، توی هم‌این سال‌های سی سالگی مثلا، می‌روم جایی را که به دنیا آمدم می‌بینم. تقصیر فیلم‌ها و قصه‌ها بود لابد. سودای برگشتن به اول اول، نقطه‌ی آغاز. آدم خیال می‌کند اگر برگردد، همه چیز معنادار می‌شود. خیال می‌کند برگشتنْ دنیا را فهمیدنی می‌کند. می‌داند خیال است، ولی خیال خوشی است. حالا غم‌گین ام که آن‌جا دارد این طور له می‌شود. مدام به شریفه فکر می‌کنم، به دعا، به آدم‌های دیگر، به جاهایی که همیشه توی عکس‌های بچگی دیده‌ام و فکر کرده‌ام یک روز به‌شان برمی‌گردم، به آدم‌هایی که می‌خواستم پیدایشان کنم دوباره. دردم می‌آید که آن‌جا دارد دورتر می‌شود. 

اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۱

This is the place that will finally defeat you

دوشنبه:
شیر سر رفت. مجبور شدم قبل از رفتن اجاق گاز را بسابم. دی‌شبش به‌م گفته بودند شاید کتاب برسد به نمایش‌گاه. خوش‌حال بودم؟ نه. حتی یک ذره. مهم نبود دیگر. نیست. 

سه‌شنبه: 
نشسته‌ بودیم دور آن میز بزرگ. حرف می‌زد. آقای نظریه‌های تغییرناپذیر. فرقی نمی‌کند بیرون چه اتفاقی بیفتد. واقعیت را مثل یک تکه موم می‌گیرد توی دستش و می‌چپاند توی ظرف نظریه. به‌جای متقن هم می‌گوید مقنن. 

چهارشنبه: 
توی صفحه‌ی تقویم نوشته‌ام To hell with correctness. 





اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

از آدم‌ها ـ 3

از قدیم‌ها می‌گوید. هر داستان را هزار بار، هر بار با جزئیات تازه‌تر. ذهنش جاهای خالی را پر می‌کند. داستان شاخ و برگ می‌گیرد. مرز آن چیزی که اتفاق افتاده و آن چیزی که دلش می‌خواسته اتفاق بیفتد گم شده. داستان‌ها خوش‌آیندتر می‌شوند و دروغ‌تر. سین‌دو می‌گوید توی سن و سال او دیگر مهم نیست داستان‌ها راست باشند یا دروغ. توی سن و سال او دیگر هیچ چیز مهم نیست. 

اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۱

قلبي بدوّامة

از ساعت شش بیدار ام و بیدار نمی‌شوم. منگ ام. ظهر فدک می‌آید این‌جا. دارم برای ناهار یک چیز جدید می‌پزم. دو شب پیش از تیتا یاد گرفتم. خوبیش این است که فلفل دلمه‌ای رنگارنگ دارد و جعفری و گشنیز، قرمز و نارنجی و زرد و سبز.
نشسته‌ام پای کار. خدا سایه‌ی قهوه را از سرم کم نکند. قبلا این‌جور روزها کار را تعطیل می‌کردم. حالا دست خودم را می‌گیرم و می‌نشانم روی صندلی و استدلال می‌کنم که حتی اگر فقط پنجاه کلمه بنویسم به‌تر از این است که پنجاه کلمه ننویسم. 
بچه که بودم یک آهنگی بود که خاله برایم می‌خواند. جرج وسوف قبل از میلاد مسیح خوانده گمانم. قصه‌ی عاشق فلک‌زده‌ای است که پیش مادرش درددل می‌کند. تازگی نایا دوباره هم‌آن را خوانده، اما جوری که انگار هم‌آن نیست؛ یک جور خیلی قرتی‌تر. من هم‌این قرتی‌تره را بیش‌تر دوست دارم. خسته که می‌شوم از کار، می‌روم به غذا سر می‌زنم، قهوه می‌ریزم، می‌گذارم نایا یک دور بخواند عيونه ذبّاحة. بعد برمی‌گردم سر کار.

استراحتم تمام شد. 

اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱

The silence before I wrote a word and the poorer silence now

روزْ سبک بود. تنها بودم. باید چیزی می‌نوشتم تا شنبه. غروب تمامش کردم. فردا یک‌ بار دیگر می‌خوانم و بعد می‌فرستمش برای سلیمه. دست دست کنم باز شک می‌افتد به جانم. بعدش رفتم سر ترجمه‌‌ای که نیمه‌کاره مانده. فاصله افتاده و کار سخت شده. ام‌شب فقط کمی باش سروکله زدم تا آشتی کنیم دوباره. فردا باز شروع می‌کنم. روزی حداکثر 300 کلمه. پا روی ترمز. تمرینِ صبر می‌کنم. 
چای سبز می‌خورم. حس می‌کنم ته ته قلبم یک حفره‌ی خیلی گُنده است. سعی می‌کنم به حفره فکر نکنم ام‌شب. دوست داشتن چیزِ غریبی است. آرواره‌ام درد می‌کند از بغض.

اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۱

I'm a stranger here myself and I don't know my way around

همیشه فکر کرده‌ام معلم خوبی نیستم. به گمانم آن‌ قدر که باید، صبر ندارم. تا توانسته‌ام شانه خالی کرده‌ام از معلم بودن. 
ام‌روز سر ناهار با مرضیه درباره‌ی یک جمله حرف می‌زدیم. توضیح می‌دادم که چه‌طور می‌شود هم‌آن جمله را جور دیگری هم خواند و فهمید. وسط بحث گفت معلم خوبی هستی. گفتم ها؟ من؟ گفت آره، خودت حواست نیست.
برایم خیلی خیلی عجیب است. یک بار هم ر. ن. هم‌چه چیزی به‌م گفت. طبعا باورم نشد. جانب‌دار درباره‌ام حرف می‌زند. اما مرضیه؟ یک بار دیگر بگوید، باور می‌کنم.

فروردین ۳۰، ۱۳۹۱

For the prima ballerina who cannot dance to anything

هفته‌ی پیش توی خرت‌ و پرت‌های انباری پیداش کردم. کسی یادش نیست چه‌طور رسیده به انباری ما. هرجور حساب‌ کنی چیز غم‌ناکی است؛ از این جعبه‌های موسیقی قدیمی که اول کوکشان می‌کنی، بعد درشان را باز می‌کنی و بالرین کوچک را می‌گذاری روی صفحه‌ی گرد چرخان و بالرین آن‌قدر می‌رقصد تا از نفس بیفتد. آینه‌اش حسابی کثیف بود و لولاهایش هم جیغ می‌زد. آورده‌امش توی اتاق، کنار آینه. روزی چند بار در جعبه را باز می‌کنم که دخترک برقصد. هنوز نمی‌دانم اسمش را چی بگذارم. شاید چون اسم ندارد، این‌قدر مصیبت‌زده می‌رقصد. 


فروردین ۲۵، ۱۳۹۱

The moon sees somebody I want to see

آخرهای فیلم، مادره دخترهایش را بغل کرد و I See the Moon خواند. بعدش تا خود صبح، خواب و بیدار، کسی هم‌این را توی گوشم می‌خواند. 

فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

God is a concept by which we measure our pain

مشق ام‌روز این است: یک کلمه پیدا کنم که آرامم کند. از هفت و نیم صبح دارم می‌گردم و هیچ کلمه‌ای آرامم نمی‌کند. هیچ. 

فروردین ۲۲، ۱۳۹۱

از آدم‌ها - 2

روز را بد شروع کرده‌ام. دل‌تنگ ام، سردرد دارم و هزار کار، و از کائنات بی‌شعور کفری ام. فکر می‌کنم قرار کاری عصر را به هم بزنم و بمانم خانه. طاقت حرف‌های رسمی و آدم‌های اتوکشیده را ندارم. دوش که می‌گیرم، به‌تر می‌شوم. تصمیم می‌گیرم بروم. ظهر تلفن می‌کنم که ساعت قرار را مشخص کنیم و نشانی دقیق را بگیرم. صدایش خوش است و مهربان. انگار نه انگار که غریبه ایم. نشانی می‌دهد و می‌گوید: می‌بینمت. ضمیرهای مفرد حالم را خوب می‌کنند. پیاده می‌روم. چای اول را که می‌آورد، می‌گوید: این‌جا سلف سرویس اه، هر وقت خواستی برای خودت چایی بریز. بهشت قطعا جایی است که بتوانی راحت بروی توی آش‌پزخانه و فرت‌فرت برای خودت چای بریزی. درباره‌ی کار حرف می‌زنیم و چیزهای دیگر. خداحافظی که می‌کنیم، می‌گوید: غریبه حسابت نمی‌کنیم، بازم بیا.  
بعدش اثری از سردرد نیست. پیاده برمی‌گردم. 

فروردین ۲۱، ۱۳۹۱

Maybe I like this roller coaster, maybe it keeps me high

یک. توی ترافیک، شافل می‌رساندمان به «لو تعرفوه». جایی از شعر یک «و» می‌گذارد و با هم‌این «و» کوچک جوری ترجمه‌اش می‌کند که من دوست ندارم؛ جوری که گلایه دارد. گوش من «و» نمی‌شنود و جوری ترجمه‌اش می‌کند که غم‌گین است و سربه‌راه. به نظرم هر دو درست می‌شنویم. آن‌جای زندگی که او ایستاده، جمله «و» دارد و گله، این‌جا که من ایستاده‌ام، غم. 

دو. پیاده‌ رفتن‌های عصرهای بهار.

سه. لانا دل ری دارد می‌خواند I'm in love with a dying man. 

فروردین ۱۳، ۱۳۹۱

Singing now because my tear ducts are too tired

دم در منتظر بودم. صبحش که می‌خواستم از خانه بزنم بیرون، هوس کردم روسری رنگی رنگی سر کنم. یکی از روسری‌ها را از کمد درآوردم که مامان به‌ش می‌گوید ارغوانی، اما من فکر می‌کنم ارغوانی نیست و رنگی است که ما اسمش را نمی‌دانیم. دوتا خانم پیر از ساختمان بیرون آمدند. من کنار در ایستاده بودم. لب‌خند زدند و رد شدند. بعد یکیشان برگشت، انگار که چیزی یادش آمده باشد. نزدیک آمد و گفت روسریت خیلی خو‌ش‌رنگ اه دختر جان. بعد رفت. تا شب خوش بودم از لحنش.
تصمیم ام‌سالم این است که رنگارنگ‌تر لباس بپوشم. رنگ‌هایی که اسمشان را نمی‌دانم.