مرداد ۲۴، ۱۳۹۰

Put your hands Inside my face and see that it's just you

از این دی‌وی‌دی‌فروش‌های کنار خیابان بود. توی گرمای بعدازظهر دی‌وی‌دی‌ها را چیده بود کنار پیاده‌رو و خودش نشسته بود توی سایه. از کنار دی‌وی‌دی‌ها که رد می‌شدم چشمم خورد به اسم یک فیلم. نایستادم. عجله داشتم که به جایی برسم و گرم بود و حوصله نداشتم. اما اسم فیلم، اسم لعنتی فیلم ماند یک جایی گوشه‌ی ذهنم. هر چیزی که توی این دو سال ازش گریخته‌ام، هر چیزی که از نوشتن درباره‌اش و حرف زدن ازش پرهیز کرده‌ام، توی هم‌آن سه کلمه‌ی روی کاور دی‌وی‌دی بود. آدم طفره می‌رود، شانه خالی می‌کند، بهانه می‌تراشد اما یک‌باره آن چیزی که همیشه ازش می‌گریخته، توی پیاده‌روی روبه‌روی تهران‌ کلینیک کوبیده می‌شود توی صورتش و این خیلی درد دارد. اسمی که دیگران می‌گذارند روی یک برش از زندگی آدم درد دارد، چرا که اغلب واقعیتی را به رخت می‌کشد که تو همیشه خواسته‌ای نبینی.
فردا می‌روم سراغ دی‌وی‌دی‌فروش دوباره. فیلم را می‌خرم. برمی‌گردم خانه. یک وقتی که تنهام و سر و صدایی نیست و همه‌چیز آرام است، فیلم را تماشا می‌کنم. و دلم می‌خواهد یک لحظه، فقط یک لحظه توی فیلم باشد که pause را بزنم، بروم پشت پنجره، و فکر کنم که چه خوب. آخرش کسی فهمید. آخرش کسی این تکه از من این دو سال را هم‌دلانه فهمید. بعدش؟ نمی‌دانم.