تیر ۱۴، ۱۳۹۰

You were the weather in my neighborhood

پارسال بود لابد؛ یک شب، هم‌این وقت‌ها. دنبال شعری می‌گشتم که فقط چند کلمه‌اش یادم مانده بود و در عوض رسیدم به Nearly a Valediction مریلین هکر که تا آن شب اسمش را هم نشنیده بودم و Nearly a Valediction مهلکه‌ام شد. از آن شب تا الان هزار بار خوانده‌امش و هر هزار بار توی هم‌آن چند خط اول به گریه افتاده‌ام. مهلکه‌ام را دوست دارم ولی. روی کاغذ، لای سال‌نامه‌ی توی کیفم همیشه هم‌راهم بوده. هی کاغذ از گریه خیس شده و عوضش کرده‌ام، اما همیشه بوده. یک بار هم خواستم ترجمه‌اش کنم. نشد. نتوانستم یعنی. از من خیلی قوی‌تر بود و هست هنوز. چند شب پیش فکر کردم اگر فقط یک بار بتوانم با صدای بلند و بی‌ هق‌هق بخوانمش، خلاص شده‌ام. 
ام‌شب که باز خواندمش، فهمیدم که نمی‌خواهم خلاص شوم. مهلکه‌ام را دوست دارم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر